|
ادبیات(ایران و جهان)-هنر-روانشناسی-دین-ورزش-......
|
این نامه رو آخر زمستان نوشتم برای اول بهار
می بینی که نه آخر زمستان بودی - نه اول بهار

عکس:" سعید عباسی" www.foto.ir
نامه هايي كه هرگز پست نكردم 5
سلام
نامه رو وقتي مينويسند كه ،
يكي رو كه خيلي دوستش دارند
يكي رو كه خيلي براشون مهم و عزيز بوده
يكي رو كه تو تنهايي هاشون خاطراتي با هم دارند
يكي رو كه هر وقت تنها ميشدن سراغي از هم ميگرفتند
يكي رو كه يادش هم يه جورايي آرومشون مي كنه
يكي رو كه فقط دوست دارند با او حرف بزنند
يكي رو كه از بچگي يه جورايي سر و سري با هم داشتند
يكي رو كه هر چي خاطره خوبه با ا و بودند
يكي رو كه اون چند تا خاطره بد رو هم با او بودند
يكي رو كه هزار تا قصه براي روزاي قشنگشون دارند كه تعريف كنن
يكي رو كه قرار نبوده هيچ وقت از هم جدا بشند
يكي رو كه هزار تا قول و قرار رنگ و وارنگ بينشون به يادگار مونده
يكي رو كه تا پا روي برف مي ذارند يادش مي افتند
يكي رو كه تا با رون مياد دلتنگش ميشند
يكي رو كه تا باد خنك شروع به وزيدن ميكنه
بوي روزهاي خوش با او بودن رو حس مي كنند
يكي رو كه تا اون كنج دنيا دوستش دارند
يكي رو كه فقط اون رو اينجوري دوست دارند
يكي رو كه فقط براي اون اين جوري دلتنگ ميشند
يكي رو كه حتي وقتي به هيچي نمي خوان فكر كنند هم دارند به او فكر مي كنند
يكي رو كه وقتي حوصله ي هيچ كس و هيچ چيز رو نداشته باشن
با اون يه جورايي بهتر تا ميكردن
يكي رو كه اگه داد هم سرشون بكشه باز هم براشون عزيزه
يكي رو كه ديگه نمي تونند كسي ديگه رو
اينجوري از ته ته ته دلشون دوستش بدارند
يكي رو كه با تمام وجود آره با تمام وجود دلتنگش ميشن
يكي رو كه هميشه يه جور ديگه براش تجلي پيدا مي كرده
يكي رو كه تا آخر دنيا هم نمي تونند فراموشش كنند
يكي رو كه بايد جاي او باشي تا بفهمي چي ميكشه از نبودنش
يكي رو كه بايد جاي او باشي تا مزه ي دوست داشتن اينجوري رو
يه جورايي با تمام وجودت حس كني
يكي رو كه همه جوره با هر رنگ و لعابي زيبا مي ديدنش
يكي رو كه همه ي شب و روزهاي خدا هم كم بوده براي با هم بودن
يكي رو كه اگه هر روز خدا ميشد پنجاه هزار سال
از همون روزاي آخرت كه ميگن ؛ با زهم براي با هم بودن كم ميو مد
يكي رو كه بايد باشي و ببيني وقتي دلتنگش ميشه چه جوري زار مي زنه
يكي رو كه ...
آره نامه رو براي اين جور كسي مينويسند اون هم براي چند مدتي كه
بنا به دلايلي از هم دور شدند
اين نامه رو مينويسند تا از حال و احوال هم با خبر باشند
هر چي مال اون دو تا بوده و نبودند كه با هم به تما شا بياستند رو برا هم تعريف كنند
يكي از دلخستگي مينويسه اون يكي از ساعتهاي غروب دلتنگي
اين نامه رو ميسپاره به صبا ي نامه رسون
نامه رو ميبره چند وقت بعد با جوابي سر شار از عطر و بوي محبت برش ميگردونه
اما من اين نامه رو جا كه مينويسم بايد
بزارمشون تو گنجه ي دلم
نه كسي رو دارم كه بتونم براش نامه هام رو بخونم
نه جات رو بلدم تا برات بفرستم
و نه اين ناله هاي دلتنگي جوابي داره تا كمي دل رو آروم كنه
اما اين نامه ها رو هر از چند گاهي مينويسم
مهم نيست كه بالاخره مي خوني يا نه
مهم اينه كه اين نامه ها شده بهانه دلتنگي هاي گاه و بيگاه من
مهم اينه كه تمامي اين نامه ها رو برا تو نوشتم
مهم اينه كه شايد يه روز ي تمام اين نامه ها رو يكجا فرستادم
و تو خونديشون
شايد هم هيچ وقت نخوندي
اصلا يه وقتهايي پيش خودم ميگم من كه اين نامه رو براي پست كردن نمي نويسم
مي نويسم كه با تو باشم
باهات حرف بزنم
درددلي كرده باشم
مي نويسم كه تو خودم نميرم
مي نويسم تا ياد و نامت از زبونم نيافته
مي نويسم تا بدوني كه هنوزم اون چشمه روبخاطر تو دوستش دارم
مينويسم كه اگه ميرم كنار اون درخت بادوم پير و آروم ميشم
براي روزايه كه با هم زير اون درخت مينشستيم
مي نويسم چون دلم ميخواد
مي نويسم تا خودم بخونمشون و لذت ببرم كه عجب روزگاريه هنوزم دوستت دارم
با وجودي كه رفتي
خداحافظي هم نكردي يعني پيدام نكردي كه خداحافظي كني
شايد هم نخواستي ..........
با وجودي كه نمي دونم كجايي چكار مي كني منو يادت هست يا نه
با وجوي كه ديگه ديدنت شده برام يه رويايي شيرين خوش رنگ و بوي دست نيافتني
با وجودي كه از اين همه دوري و بي خبري خسته شدم
باز هم مي نويسم
مي نويسم چون بايد بنويسم
تا آخرش هر چي پيش بياد رو خيالت جمع كه جزء به جزء برات مي نويسم
مهم نيست كه كجايي چكار ميكني منو يادت هست يا نه
مهم اينه كه اين نامه رو من اون هم برا تو مي نويسم
مهم اينه كه كم كم داره زمستون بند و بنديلش رو جمع ميكنه كه بره
مهم اينه كه با زهم روزاي سبز بهاري تو راهه
مهم اينه كه من يه گوشه مينشينم و برا تو مينويسم
مهم اينه كه اگه دلم هم برات تنگ ميشه
بي تاب ديدنت هم ميشه
باز هم فقط
اين دلتنگي ها برا ديدن تو آره فقط توست
اين نامه ها رو مينويسم
چون دوست دارم بنويسم چون
بايد بنويسم
چون....
حالا بايد مي بودي
و نيستي
مي دوني كه نيستي
نيستي و
و اين اصلا خوب نيست
یزد / رضا بردستانی /آخرین روزهای فروردین/ بهار۱۳۸۷
سلام
به سفارش یکی ازدوستان عزیز ومهربان ونازنین
مطلبی را که خیلی قبل در وبلاگ گذاشته بودم را تجدید آپ نمودم
اما ضمن تشکر از دوستانی که مثل همیشه
مرا مورد لطف و عنایت خود قرار دادند
و بسیار به من لطف دارند
غیبت تنی چنداز دوستان مرا مغموم و دلگیر کرده است
امیدوارم حالشان خوب باشد برای یادآوری ضمن سلام خدمت :
دن کیشوت عزیز/سید رضا صائمی مهربان/خانم فهیمه رحیمی دوست داشتنی
/بنفشه خانم رافع همیشه همراه/ باران(ناصرو آفرین) نازنین
/تارمیتا (که می دانم در بستر بیماری به سر می برند)/سحر خوبم (بی بهونه)/
مهناز (خاطرات عشق)/ع.ا.خورشید(که ایشان هم می دانم در سفر روحانی حج عمره به سر می برند)/
یاد آور میشوم نبودنتان بنا به هر علت نگرانم می کند و دلگیر
اما بدانید به یادتان هستم و همواره دعا گوی
مهربانی هایتان
سبز باشید و شاد و شادی آفرین
به دريا نگاه كن

او هر چه دارد از خويشتن خويش دارد آرامش را، موج پر قدرت را، و هر آنچه كه مي خواهد داشته باشد از خود دارد آو آنقدر به توان خويش پايبند است كه با دستان مهربان و با محبت خويش موجي مي سازد سركش، جسور اما؛ از جنس خويش.

خوب كه به درياي بيكران بنگري، همين درياي به ظاهر آرام چيز هايي در خود نهفته دارد كه بسياري از آدمها آن را مدتهاست در خويشتن خويش يا گم كرده اند و يا به فراموشي سپرده اند، آري دريا سينه اي پر همت و دلي مهربان و خالي از كينه دارد با آنكه در بطن او بخش عظيم و پيچيده اي از خلقت قادر بي مثال در جريان است، او، اما آرام و مهربان، پذيراي تمامي خوبي هاي خلقت است درست مثل برخي آدمهاي به ظاهر آرام كه باطني پر جوش و خروش و سر- شار از مهرباني و عاطفه را سخاوتمندانه به همراه دارند و تا در پنهان آنها رخنه نكني، پي به اين راز بزرگشان نخواهي برد چونان دريا كه بايد رنج غوطه- ور شدن را در اعماقش بر خويش هموار ساخته تا به زيبايي هايش آن هم اندكي آري فقط اندكي دست يابي .
به سخاوتمندي او نگاه كن به آن دور دستها به آنجا كه خورشيد – سرچشمه انرژي الهي – خود را به نيمه ديگر زندگي رخ مي نماياند تا عدالتش در تابيدن رعايت شود ؛ به دريا نگاه كن و به دريا بيانديش تا آنجا كه جزئي از دريا شوي خودر را نه در كنار او و نه بر پهنه ي نيلگونش كه با دريا حس كن ، لابلاي جريانات مبهم آبي دريا همراه او گاهي سر به اعماق تاريك و در عين حال شگفت انگيز و زيبايش بسپار و گاه با امواج از دريا جدا شو و به سوي آسمان پرواز كن؛ پروازي كه از دريا جدايي ناپذير باشد ؛ پايت بر آبهاي دريا و بال هايت گسترده در افق زيبا و باز هم جسورانه به دريا نگاه كن حالا ديگر بايد خودت را جزئي از دريا بداني آري اگر خوب خوب در خود غوطه ور شوي مي بيني حالا خود تو هم دريايي دريايي زيبا تر از اين دريايي كه تا حال نظاره گرش بودي تو ديگر دريا شده اي؛ آبي تر، آرام تر، تو دريايي شده اي ؛ آبي آرام ، زيباي غرور انگيز ، جسور مهربان ، قدرتمندي با معرفت و پر تلاطمي امن؛ تو ديگر دريايي هستي آبي تر ، سخاوتمند تر، قوي تر و زيباتر، هر وقت خوب به خوبي هاي اطرافت نگاه كني خيلي بهتر از آنها خواهي شد يعني مي بيني كه تو هم داراي همه آن خوبي هايي هستي كه محو تماشايشان مي باشي باور كن تو حالا از دريا هم درياتر شده اي دريايي كه ميداند و ميبيند و مي فهمد كه درياست دريايي كه مي داند زيباست، قدرتمند است، مفيد است خلقتش بي عيب و نقص و هدفمند است ،آمده ايم كه دريا باشيم با تمامي خوبي ها.
قدرتي كه دريا دارد غير قابل تصور است ولي او به ساحل آرميده در كنارش ظلم نمي كند با او يار و همراه است ، به زيبا ترين شكل ممكن همديگر را مهربانانه و خالي از هر كينه و عداوتي در آغوش ميگيرند و تو ميتواني در دل شب قدم به ساحل پر عطوفت دريا گذاري و بيبيني و بفهمي و بشنوي سرود هاي عاشقانه دريا و سا حل را ، آنها در كنار هم ترانه آرامش و آسايش مي خوانند نه دريا فخر به بزرگي و پهناوري و دارندگيش مي ورزد و نه ساحل به كوچكيش سر خجلت فرود مي آورد نه دريا بر ساحل خشم مي گيرد نه ساحل بر دريا سخت هر موجي كه به ساحل مي آيد حاوي پيام مهربانانه درياست -صد ها و هزاران هزار سرود و ترانه مهر ، عشق و دوستي- و هر موجي كه از ساحل به دريا باز مي گردد حامل بهترين و عاطفي ترين پاسخ هاست؛
دوست خوب من به دريا نگاه كن و دريا شو چون دريا، آرام، زيبا، قدرتمند ، مهربان و سخاوتمند دوست خوب من حالا ديگر بجاي نگاه كردن به دريا خودت دريا باش همانگونه آرام به همان اندازه مقتدر و مهربان.
آري دريا باش
رضا بردستاني
يزد: بيست و يكم آبان 86

عکس : " الهام امیری " www.foto.ir
تقدیم به ......
کسی که مهربانانه تمام دلتنگی های ناگفته اش را
سخاوتمندانه
به باور اعتمادی نشاند که شاید لایقش نبودم
برای فرار از دلتنگی ،
فقط ؛
تا اولین باران صبر کن
دلتنگي ؟
مي دانم
خسته اي ؟
اين را هم مي دانم
تنهايي ؟
اين كه ديگر گفتن ندارد
حرف هاي نا گفته بر دلت سنگيني مي كند ؟
اين را هم باور كن كه خوب خوب مي دانم
بغض راه نفس كشيدن را بر تو سد كرده ؟
از هق هق لابلاي حرف زدنت پيداست
دلت هزار خرمن ، گريه آرزو دارد ؟
اين هم نا گفته پيداست
از نوشتن خسته شده اي ؟
پيداست كه دستهاي توخيلي وقت است با نوشتن بيگانه اند
از قرار معلوم اهل درد دل كردن هم نيستي ؟
خب اين هم نظري است ، طرز فكر و روشي است براي خودش
مي خواهي حرف بزني ولي نمي داني چه بگويي ؟
پريشان گويي هايت خود دليلي بر اين مدعاست
همه ي اينها را مي دانم ، باور كن مي دانم خوب هم ميدانم
ولي باور داري كه زمستان سال آينده انتظار تو را مي كشد ؟
باورت ميآيد هنوز هم زمستان چشم انتظار توست؟
پس بمان
براي خاطر زمستان هم كه شده بمان
باوركن زمستان هنوز تو را دوست دارد
تو بمان باور كن ضرر نمي كني
فقط تا همين زمستان پيش رو صبر كن
آن وقت خواهي ديد كه اين صبر تو زياد هم بد نبوده؟
خودم با همين گوش هايم شنيدم كه زمستان مي گفت:
بي صبرانه انتظار آمدنش و آمدنت را مي كشد
يعني زمستان تو را و خودش را انتظار مي كشد
چه ميكني؟
مي ماني ؟
مي ماني تا دل زمستان را شاد كني؟
يا
مي روي و زمستان را نا اميد؟
چند روز قبل
وقتي همه،
بي صبرانه آمدن بهار را منتظر نشان مي دادند
و هيچ كدام نه آمدن بهار را ديدند و نه رفتن زمستان را
جالب اينجا بود كه بهار را بي صبرانه هم منتظر بودند
و با زمستان بي رحمانه بي توجه
ديدم كه بهار هم آغوش زمستان بود
بهار و زمستان را مي گويم دست در دست هم
باور كن.
زمستان امسال هم
مثل همه ي تمام سالهاي قبل بي حتي يك بدرقه كننده رفت
هيچ كس بغض آخرين نگاه زمستان امسال را ديد ؟
نديد ايمان دارم كه نديد
چرا زمستان را فقط در سرماي سوزان دي ماه آن مي بينيد؟
برف زيبايش چه؟
باران زندگي بخشش چه ؟
غروب هاي عاشقانه اش چه؟
جويبارهاي گاه و بيگاهش چه؟
غرش ابر هاي زيبايش چه؟
برق خيره كننده در دل شب هاي تارش چه؟
صداي نم نم باراني كه
سقف شيرواني را چونان
دل انگيز ترين ترنم موسيقي به رقص مي آورد چه؟
روز هاي برفي و برف بازي و ...
چرا اين همه زيبايي را
فقط بخاطر كم طاقتي خودمان ناديده مي انگاريم؟
بمان
بگو
بنويس
بخوان
حرف بزن
بخند
گريه كن
شاد باش
ساعتها در غم دوري و غربتت در خودت فرو رو
اصلا چند شبانه روز سكوت كن
داد بزن
گلايه كن
همه ي بغضت را در فريادي خلاصه كن
بر سر هركس و هر چيز كه خواستي فرود آور
آسمان، زمين، رود، دريا، من ،درخت، بيابان
اما
براي اينكه دلتنگ نباشي
براي اينكه صبر داشته باشي
فقط نرو
نمي گويم سال ها صبر كن
نمي گويم همچنان بي هيچ تغييري بمان
فقط
آري فقط
براي فرار از اين دلتنگي مرگ آور
تا زمستان پيش رو صبر كن
شنيدم
باور كن شنيدم چه گفتي
صبرت تمام شده
ديگر نمي تواني
پس بيا و براي همراهي هم كه شد ه
براي هر چه دلت مي خواهد اسمش را بگذاري
اصلا براي فرار از اين دلتنگي
تا اولين باران صبر كن
نگو زياد است كه شايد
همين فرداي امروز باراني ببارد
شايد دو روز ديگر
مي دانم
مي دانم باورت نمي آيد اما
شايد هفته ديگر آن باران رهايي بخش باريدن گرفت
پس
براي فرار از دلتنگي
تا اولين باران صبر كن
تا اولين باران
تا اولين قطره از اولين باران
فقط همين قدر صبر كن
تا اولين قطره اي كه
از آسمان بر گونه هاي سرد و مچاله ات فرود آمد
همين كه حس كردي باران مي بارد
آنوقت باور خواهي كرد بخشش و مهرباني زمستان را
آنوقت خواهي ديد كه زمستان هم تو را بخشيده
اولين قطره را كه حس كردي
هر چه دلت گفت همان را انجام بده
پس شد تا اولين قطره از اولين باران
حال فردا يا فرداهاي پيش رو فرقي نمي كند
تنها و تنها
تا
اولين
باران
غروب جمعه ای دیگر / یزد / رضا بردستانی /فروردین ۸۶

عکس:"بهزاد حیدری "www.foto.ir
آي آدمها
آي آدمها
صداتان مي زنم هستيد ؟
يا فقط از دور ،
سايه اي در آب مي مانيد؟
جسم هاتان را نمي خواهم
چشم هاتان هم نمي بيند؟
پس كجا را در تماشاييد؟
اين درنگ بي تحمل را چگونه رنگ مي بخشيد؟
اين هراس ناشي از ترس است ؟
يا هراسي ناشي از ترديد ؟
پس ترنم هاي رنگي تان چه ميگويد ؟
هيچ مي دانيد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
در ميان بوسه ها تان زخم بد خيمي ،
صورت زيباي دل را مي كند چركين
ديگران را من نمي دانم
ولي آيا ؟ ؟ ؟ ؟ ؟
بوي خون حجم وسيع آبي دل را نمي گيرد
اين چه رنج بي سرانجامي است ؟
آي آدمها
كجا رفتيد؟
كجا هستيد ؟
چه مي بينيد ؟
چه مي خنديد ؟
چه مي گرييد؟
دست هايم خسته از سرما
چشم هايم نور ناچيزي
هيچ مي دانيد ؟
درد را با بي نهايت عشق
درد را با بي نهايت شوق
سخت در آغوش مي گيرم
درد من را مي دمد آرامشي مرموز
درد من را مي برد تا آبي آرام
درد من را مي دهد گرماي خوشبختي
درد من را مي نهد تاجي به سر،
از مريم زيبا ،
سفيد و ذره اي رنگين
آي آدمها
تماشا كرده اي دل را؟
هيچ مي داني چه آوردي به روز اين دل تنها ؟
پس چرا هيچم نمي گوييد
پس چرا هيچم نمي خنديد
اين تپيد ن هاي داغش را،
بر نمي تابيد؟
پس چرا يك لحظه آرامش نمي سازيد
بگوييدش
آري با شمايم
آي آدمها
هستيد؟
مي رسد آيا صدايي
؟ آي آدمها........
رضا بردستانی / یزد /فروردین 86/

عکس : " حمید ورسی "www.foto.ir
ببخش مرا
حق داری دلخور باشی
از من ، که هنوز؛
از دوریت ، نمرده ام !
ببخش مرا !!!
رضا بردستانی /قبل از غروب جمعه/۱۶ فروردین/مثل همیشه /یزد

عکس : "محسن زارعی "www.foto.ir
برای نگین
دوستی که یاری گری بی کم و کاست ، صاف و زلال بوده و هست و خواهد بود
خیلی ها در سال 86 بر من تاثیرات عمیق گذاشتند
و منت همگان بر من ابدی باقی خواهد ماند
به تناوب به همه ، با همین اندک توان خویش سپاس و درود خواهم فرستاد
نگین دوستی که بی هیچ چشم داشتی بهترین ها را در دوستی نشانم داد
نگین دوستی که معنای گذشت و خوبی را برایم رنگی دیگر بخشید
نگین دوستی که لیاقت دوستی خود اوست نه دوستی لیاقت او
نگین دوستی که باید او را محترم شمرد و گرامی داشت
نگین دوستی که همه را دوست دارد و برای همه بهترین ها را می خواهد
برای نگین بهترین ها را آرزو نمایید
هر کس در دل مهری گرمابخش وجودش باشد می شناسدش
نگین ......
مرجان های خاکستری
+++++++++++++
مردم آبادی
آنقدر صاف و زلالند
که اگر کفر نبود
می پرستیدمشان
ولی این طالع نحس
که نمی دانم چیست
ریشه آبادیمان را خشکاند
هر چه کردیم دگر سبزه نروئید
بر تن دشت که همچون شب من بیمار است .......
پ.ن / قسمتی از شعر /مرجان های خاکستری /از مجموعه بوی گندم/ رضا دل بهاری
(سورنا / نشر نخستین /چاپ اول /1385
عكس : "سينا خسرو مرادي " www.foto.ir
برای فرانک و مسیح عزیز
غافل گیر شدیم از نوع غیر مترقبه اش
لازم به توضیح نیست که دسترسی به شما دو عزیز ندارم.
این عکس زیبا با عنوان پیوند با آسمان را تقدیم شما
دو عزیز می نمایم
برایتان آرزوی رفاقتی سبز و زندگی سرشار
از سلامتی و سعادت می نمایم
بهترین آرزو همان دعای پدر بزرگ و مادر بزرگ هایمان
"الهی به پای هم پیر شوید"
امیدوار باشیم

عکس : "فتاح صدر کبیر " www.foto.ir
///////////////////////////////////////////////////////////////////////////
سنگ نوشته گور سیلویا پلات
==================
حتی
در دل شعله ای سوزان ،
می توان
نیلوفری زرین کاشت.
-----------------------------------------------------
پ.ن / سرود مرغ آتشی / سیلویا پلات / نوشته و ترجمه :
رقیه قنبر علی زاده/گل آذین/86/چاپ اول
(چهارمین نامه را هم که نوشتم تو نبودی )
عکس " علیرضا خیر خواه" www.foto.ir
نامه هايي كه هرگز پست نكردم 4
برف و ياد بابا بزرگ و روزايي كه تو نيستي و هوا برفيه.........
"بوي دود هيزم خيس كه بياد هوا باروني ميشه"
اينو بابا بزرگم ميگفت
تو هميشه ميومدي كنار در اتاق بزرگه مي نشستي و دود كردن چپق او رو تما شا ميكردي
سلام يه راست رفتيم سراغ دلتنگي هامون ديگه سلام رو جا انداختيم
ببخش ديگه دوباره هوا شده مثل همون روزا همون روزايي كه خيس ميشديم
يه بار بابا بزرگم گفت جمعش كن بريم هوا داره باروني ميشه
و من هر چي تو آسمون خدا نگاه كردم چيزي دستگيرم نشد
اون روز بارون اومد خيلي هم تند خيلي هم قشنگ و هر دو مون
خيس خيس رسيديم خونه
آره هم من خيس شدم هم تو اون روز لجبازي كردنت گل انداخته بو ديگه
و يواش يواش قدم برداشتي تا خيس خيس برسيم خونه
يادمه مادرت چقدر داد و بيداد كه سينه پهلو ميكني ميافتي تو جات و هزار داد و بيداد
اون روز تا خود شب هي از بابا بزرگ پرسيدم چه جوري فهميدي بارون مياد
او فقط چاي خورد و چپقش رو هي پر كرد و هي دودش را داد به چشم و چار من
اما اونقدر پرسيدم تا گفت
برو يه خورده هيزم خيس جمع كن بيا
و من بي درنگ فقط دويدم
چند تا شاخه خيس گردو دو سه تا مال درخت بادوم پير يه راست اومدم پيش پير مرد
ريختم تو اجاق " حالا فوتش كن تا بگيره"
او گفت :
و من هي فوت كردم و اشك بود كه از چشام ميومد آتيش نگرفت فقط دود
خوب كه اشكمون در اومد چشامون قرمز شد در حالي كه ميخنديد :
"حالا خوب بو بكش " و من مزه ي دود رو اون روز چشيدم خوب كه بو كشيدم
به نظرم يه بوي آشنا بود شبيه همون بويي كه دم دماي ظهر به دماغم خورده بود
اهان حالا فهميدم اين همون نشونه ي باريدن بود
و ديگه يادگرفتم
يه بار اون روزهاي قشنگ كه خيلي ازش فاصله گرفتم تنهايي رفتم امام رضا
نمي دونم بهمن بود يا اسفند اما هوا آفتابي بود واقعا آفتابي بود تو خيابون برا خودم
قدم مي زدم يه پير مرد كنار خيابون رو يه حلب رنگ و رو رفته اي نشسته بود
يهو گفت جوون يه سر پناهي برا خودت دست و پا كن الانه كه بارون سيل را بندازه
و من اول به آسمون صاف و آفتابي نگاه كردم بو هم كشيدم
نه ابري بود نه بوي دود هيزم خيس
و من بي خيال فقط رفتم بارون گرفت در عرض چند دقيقه سيل راه افتاد
بر گشتم اون پير مرده نبود
اين روزا وقتي تو كوچه ها راه ميرم تنهايي رو مي بينم ديگه نه صدايي نه دودي نه ...
راستي كجا رفتند اين همه آدم با صفا نه بوي دودي نه بز و بزغاله اي چه خبر شده
تو هم رفتي نمي دونم چرا اما دلم گواهي ميده دلت رضا به رفتن نبود
خودت اينو نگفتي اما آخرين نگاه رو كه دور ميدون آبادي گردوندي
فهميدم دلت جا موند
بابات همه چيزش رو فروخت حتي خونه آبا ء و اجداديش يه جورايي ريشه اش رو كند
همه ميگفتند ديگه پا نمي گيره نمي دونم گرفت يا نه
قديمي ترا مي گفتند هر كي ريشه اش رو برانداز كنه جايي ديگه دلش بند نميشه
زياد خبر ندارم ازتون اما گاه و بيگاه ميگفتند چند بار جا به جا شديد
و من هنوز آخرين نگات رو يادم نرفته
روز ي كه قاصد مرگ خبر رفتن بابا بزرگم رو داد
دلم بيشتر از همه برا تو تنگ شد
ميدونستم كه پير مرد رو خيلي دوستش داري چند بار بهم گفته بودي
بهش بگم چپقش رو بده بهت
رفتيم كار و بارا رو راست و ريس كنيم خيلي كار بود پدرم نه گريه كرد نه حرفي زد
يادمه يه بار تنهايي داشت به عكسش نگاه ميكرد بازم گريه اش رو نديدم
ولي ديگه خنديدنش رو هم نديدم
ما كه نفهميديم كي خوشحاله كي ناراحت يه جورايي احساسم ميگه
دلش از اين دنيا خيلي پر و پيمونه
روز خاك سپاري خيلي دنبال بابات گشتم خبري حرفي حديثي
ولي او نبود تو هم نبودي
گفتم برا ختم پيداتون ميشه باز م خبري نشد
هفته چهلم و الان خيلي سال ميگذره
امروز كه هوا برفي شد بيشتر دلم گرفت بيشتر از هميشه
برف قشنگه خيلي قشنگ سفيد نرم لطيف صفاي عجيبي داره
مي دوني اون روز ي كه رو برفا خوردي زمين و من خنديدم و تو عصباني نيگام كردي
يادم رفت بهت بگم باز م اگه رو برفا بخوري زمين ميخندم اخه خنده دار ميشه
يه آدم ولو بشه رو زمين و تو اون روز و چند روز بعدش باهام سر سنگين بودي
و من يه بار از عمد يه جوري كه تو خوشت بياد و ببيني خودم رو زدم زمين
همون جا وسط برفا و تو زدي زير خنده و چنان خنديدي كه يادت رفت باهام قهري
و من هم باهات خنديدم راه ديگه اي نبود
و تموم شد همه چيز تموم شد
بابا بزرگ ميگفت برف روز دوامي نداره برف خوبه تو شب بياد اون وقته كه مي مونه
و ديشب تا صبح برف اومد
ديشب دلم خواست برم سر خاكش زير همون برف سنگين
نرفتم اما همش تو نظرمه پيرمرد رو ميگم ديشب خوابش رو ديدم يه بلوز سورمه اي بلند
از هميشه قد بلند تر بود رشيد تر راست و محكم خنده اي بر لبش بود منو بغل كردم
فقط يادمه آروم شدم گرم شدم ميگفت دلش برام تنگ شده
اينو ميدونم راست ميگه خيلي آخه منو دوست داشت
تو كه خوب يادته همش ميگفت تو يه آدم مهم ميشي
و من نشدم
البته پيش بيني نمي كرد دلش ميخواست
راستي چاي خوردنش رو يادته
داغ داغ سياه و پر رنگ
يادته يه بار كه چاييش رو گذاشت تا بره كيسه توتونش رو بياره
يه كم از چاي اونو خوردي و چشات گرد شده بود هم از تلخيش هم از داغيش
ميگفتي اين چاي خوردن ديگه نوبره
نمي دونم دارم به تو نامه مينويسم يا خاطره مينويسم
اما اينو خوب مي دونم كه دلتنگتم ، امشب جاي خود داره
بذار يه بار كه حالم بهتره يه چيزاي بهتري برات مي نويسم
امشب رو بي خيال من شو
مي دونم ناراحتت كردم اما
راستي هر وقت خواستي بياي .............
چه حرف خنده داري همه ميدونند كه تو ديگه بر نمي گردي
ولي خيلي دوست دارم يه بار ديگه با هم بريم
و از اون چشمه قديمي آب بر داريم تو راه كمي حرف بزنيم و زير نگاه
اون آدمهاي با صفا كه خيلي دوستشون داريم
قدم بزنيم
برف امشب دلمون رو برد تا كجا
اون جايي كه هستي برف مياد
گرمه سرده
باشه يه بار ديگه همه چيز رو ازت مي پرسم
حالا ميخوام برم رو برفا دوبار بچگي كنم دلم مي خواد خودم رو بزنم به برفا
اين از امشبمون تا ببينيم فردا چي پيش مياد
خوب بود تو هم بودي
اما نيستي
و اين اصلا خوب نيست.....
هشتمین روز بهار 86 / یزد/رضا بردستانی /

عکس : احمد خطیری www.foto.ir
اصول سيزده گانه دوستي
اصول سيزده گانه دوستي مثبت وبا دوام بر اساس ساده ترين موارد قابل درك كه رعايت اين اصول سيزده گانه هر نوع دوستي را دائمي و پر اثر مي نمايد .
پس براي داشتن يك دوست خوب يا دارا بودن يك رابطه دوستانه عميق در عين حال محكم و با دوام ؛
يادمان باشد كه :
يادمان باشد كه ؛ الفباي دوستي صداقت است.
يادمان باشد كه ؛ حسادت جايي در دوستي ندارد.
يادمان باشد كه ؛ در دوستي بايد علائق مشترك وجود داشته باشد.
يادمان باشد كه ؛ رعايت تناسبات مادي ،معنوي و فرهنگي در دوستي يك اصل انكار ناپذير است.
يادمان باشد كه ؛ هميشه و در همه حال در اوضاع بد چشم انتظار دوست خوبمان باشيم.
يادمان باشد كه ؛ بناي دوستي بر پايه مصلحت يا به تعبير ديگر دوستي مصلحتي غلط است.
( دوستي نبايد مصلحتي باشد )
يادمان باشد كه ؛ چشم و دل پاك باشيم.
يادمان باشد که دوست ابزار تكامل است ،دوستي كامل كننده و تعالي بخش است.
يادمان باشد كه ؛ بايد به دوست با آخرين توان ممكن و حتي فراتر از آن بايد كمك كنيم.
يادمان باشد كه ؛ در دوستي نه پنهان كاري جايي دارد و نه تجاوز به حريم خصوصي يكديگر .
( پنهان كاري هرگز – تجاوز به حريم خصوص هم هرگز )
يادمان باشد كه ؛ رازداري از رموز اساسي دوستي است و يك دوست حتما
راز دار دوستش هم هست.
يادمان باشد كه ؛ باشادي دوست شاد باشيم و در غم و ناراحتي دوست غمگين و ناراحت.
يادمان باشد كه ؛ در دوستي براي هميشه دروغگويي و تظاهر را فراموش كنيم
(با اندكي تغيير بر گرفته از مجله وزين موفقيت)
اللهم صل علی محمد و آل محمد
و
عجل فی فرج مولانا صاحب الزمان

عکس " فرخ بهمردی" www.foto.ir
حالا گل بکارید
پای بکوبید و سرمست و شاد از خود بیخود شوید
اینک بهاری دیگر در راه است
بهاری که بهترین می آید بهاری که
موسم شادی و شاد زیستن است
هر چند
سقیفه نشینان
گاهگاهی خلقمان را تلخ می کنند
میلاد محمد امین ص
پیام آور راه راستین
و میلاد
رییس مکتب شیعه
صادق آل محمد ص
مبارک
برای شیوا

عکس :مسعود مومن زاده نائینی www.foto.ir
چه خبر از شیوا؟
سلام
دوستانی که همراه در مسیر همراهی گام بر می داریم
شاید یادشان باشد
برای من فراموش کردن دوست خوب و نیک اندیشی
به نامی که من و دیگران شیوا می شناختیم
خیلی سخت است
اینجا نوشتم تا هم فرا رسیدن سال جدید را به او مخصوصا تبریک گفته باشم
و هم اگر هنوز هم از سر لطف نیم نگاهی به این دل نوشته های حقیر دارد
من را از سلامت خویش با خبر سازد
حال اگر هیچ کدام نشد
یکی که از حال او با خبر است
اشاره ای نماید
کمترین فایده اش این است که از دوستی خوب و مهربان یادی کرده ایم
شیوای عزیز هر جا هستی سال جدید مبارک
سلامتی برقرار
سبز باشی و پایدار