|
ادبیات(ایران و جهان)-هنر-روانشناسی-دین-ورزش-......
|

خدا يلدا خاطره
مادر بزرگ خنده انار
كرسي حافظ تولد

يك جمله
هر دوست عزيز كه مهربانانه به اينجا مي آيد كمي بايستد ببيند
و هر آنچه در اين عكس مي بيند
بنويسد هر جمله به نام نگارنده ي آن به ثبت مي رسد
درست زير همين عكس آري
زير همين عكس و در آخر قطعه اي زيبا پديد مي آيد
مثل هميشه اين عكس را از سايت : www.foto.ir
انتخاب نمودم
اين عكس كاري است
فتو+گرافيك اثرهنرمند عزيز سر كار خانم:
فاخره خطيبي
اميدوارم اين هنرمند گرامي جسارت من را
ببخشايند اما لازم به ذكر است براي استفاده از عكس هاي اين سايت اجازه كتبي گرفته ام
هر چند برايم ممكن نيست كه از تك تك هنرمندان عزيزي كه عكسشان را انتخاب ميكنم اجازه بگيرم
به هر حال عكاس مي بيند و حاصل زيبا ديدنش را به تصوير ميكشد و من هم اين اثر لطيف را اينجا
ميگذارم تا همه ببينند و لذت ببرند به نام هر هنرمندي كه اينگونه زيبا ديده است .
به ياريم بياييد شايد اثري جالب و ديدني از آب در آمد
فقط لطف كرده در يك يا نهايتا دو جمله ديدگاه
زيبايتان را بيان كنيد تمام خواهش من اينست كه جمله عبارت يا شعر و بياني كه مي نويسيد
حاصل نگاه و ذهن زيبا نگار خودتان باشد
از همين حالا سپاس
من هر لحظه جمله نگاشته شده از هر عزيز را به محيط اين مطلب مي افزايم
ياريم مي كنيد مطمئنم
از هم اكنون سپاس

فاخره خطيبي : عاشق
(خالق اين اثر اين عكس را به اين نام به ثبت رساند ه )
و شما دوستان عزيز.....
چشم انتظار آبي ترين زيبا ترين و عاشقانه ترين نگاهتان هستم /.
نگاه اول : امیر حسین
در محضر <معشوق> ، سخن از <من> و <ما> نیست
چون جمله همی <او> ست ، باقی همه واهیست
گم کردن <خویش> است ، شرط طلب <عشق>
آنجا که <من> ی نیست ، <عشق> است که باقیست
نگاه دوم : مانا
در نوسان سرخی نقطه ای که تو دمیدی......
چراغ تمام بد مجالی های گریه سبز است.......
این یعنی عبور.......
به تو رسیدن ایست......
و حالا برای شفای افسردگان این ساحل.......
تلاوت تلمذ حضور تو.......
نگاه سوم : سالی
در اوج هم که باشم
سرخیم را میسپارم تا با چشمکی نگاهت را به من بکشاند...
نگاه چهارم : پرسه
... گاهی چنان درین شب تب کرده عبوس
پای زمان به قیر فرو میرود که مرد
اندیشه میکند
شب را گذار نیست ...
اما به چشمهای تو ای چشمه امید
شب پایدار نیست ...
نگاه پنجم : سید رضا صائمی
با سلام و درود
یاد آن شعر افتادم که گفته بود گفتم زندگی طرحی بکش او
حبابی کشید بر لب دریا
نگاه ششم : نگین
براي رسيدن به قله اصلي و به اوج واقعي
و در يك كلمه براي او شدن بايد از همه خواستنها گذشت و به مرحله نخواستن رسيد.
نگاه هفتم : دریا
سلام
براي من اين شعر زنده مي شود كه : رسد آدمي به جايي كه به جز خدا نبيند .
نگاه هشتم : فرانک
سایش ناخن خورشید به سیمای افق
خونی از دیده ی امواج خروشان ریزد
نگاه نهم : شیوا
من اشک خورشیدرو حس کردم
درست تو اون آسمونی که انقدر دلگرفته بود که
حتی پاره های ابر هم نتونست پنهانش کنه
نگاه دهم : بهتا
کودکانه...بودنم را به اراده دوست می سپارم
و رفتنم را بدست باد صبا، حاصل از امواج خروشان خواب زندگی.....
نگاه یازدهم : ثمره
؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟ ؟
نگاه دوازدهم : موج دريا
کاش در این عالم آشفته
ذره ای عشق باشد
آنوقت است که در اطرافمان رنگها از درخشش بیشتری بر خوردار می شوند
نگاه سيزدهم : آه شب
سرخي عشق را درآسمان آبي دلم رها كردم ...
باد آرزويم را برد ....
كاش مي دانستم با او قدم زدن همان پر زدن است ...
نگاه چهاردهم : دن کیشوت
؟! ؟! ؟! ؟! ؟! ؟!
نگاه پانزدهم : مرد واقعی
========
نگاه شانزدهم : بنفشه رافع
درباره ی عکس:
ای دل به سوی عشق گذاری نمی کنی
اسباب جمع داری و کاری نمی کنی
این خون که موج می زند اندر جگر تو را
در کار رنگ و بوی نگاری نمی کنی
حضرت حافظ
نگاه هفدهم : آه شب (۲)
بادبادك دلم
در اوج ِ حقيرش بود
كه نخش پاره شد
وبر بام بلند خانه تو افتاد
آن را برداشتي
به رشته بي انتهاي عشق بستي
و به آسمان فرستادي
از تو دور مي شوم
اما
باز در دست تو مي مانم
(مسیحا برزگر)
نگاه هجدهم : حباب
![]()
نگاه نوزدهم : جوجه اردک زشت
با تاخیر (اما اشکالی نداره)
سلا م , میخواستم بنویسم خوشا بی رنگی.اما دیدم به قول شاعر
"گاهی حجم یک کلاغ کنتراست یک تابلورا حفظ میکند" .
باد بادک قرمز انگار خودم بودم , رها. سرخوش.
با د ید نش حال خوشی د ست داد.ممنونم.
با این همه هنوز هم
خوشا بی رنگی.
سرخی من آبی عشق! شوم آرام در امواج آن آبی عشق. چه سبک، با همان آبی عشق.....
نکشد موج خروشان به برم کام یقین
روم آرام و مصمم ز پی آبی عشق
براي چيزي مثل قدرداني
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
رضا بردستاني :
سلام یاران عزیز تر از جان
آنهایی که آمدند و دیدند و نظر دادند یا ندادند به هر حال ممنون
من این پست را همچنان باز میگذارم تا هنوز هم بیایید و ببینید و بنویسید
عید قربان و شب یلدا و ...
باید نوشت واگرنه متهم میشوی به تنبلی و پیری زود رس
برای تک تک یارانم سبز ی دل و سلامتی روح و جسم آرزو می کنم
در این که جای "عمو حسین " اینجا خالیست شک نکنید
" بانوی اردیبهشت" هم همچنین" مانی مسیحا"
"جوجه اردک .."
واقعا جایشان خالیست اما می دانم که می آیند و می بینند و می نویسند
راستی از اینکه "ثمره" آمد و مثل" دن کیشوت" و" نغمه" و" حباب" هیچ ننوشت
هنوز در تعجبم هر چند
" آه شب "
به جبران
یاران عزیز قبول زحمت نموده دوبار نوشتند
دست تک تک شما را به گرمای تشکر می بوسم
بدرود
شهادت
مولاي دين ٬ باقر علم ع
تسليت
============
خدايا
ما را در حفاظ مهر خويش
قرار ده تا
" درس عبرت "
ديگران نشويم !!!
غوغای دل (۲)
رها کن مرا

سکوت کرده ايم
سالهاست انگار
وانمود مي کنيم اتفاقي
از دور به هم نگاه مي
در فاصلهء يك وجبي
جريان دوار فکرهايي که در
در فيلتر سه نقطه به هم تحويل مي دهيم...
س. ع
عکس و پانوشت عکس از "علی رحیمی " source: www.foto.ir
رها کن مرا......

رها کن مرا
ای فریب قدیمی
رها کن مرا ٬ دلفریب صمیمی
رها کن مرا٬ در سکوت و سیاهی
چه بی رحمی ای ناشناس قدیمی
رها کن مرا
تا که تنها ،
فرو افتم اندر سکوت و تباهی
برون سازم از خود ٬جنون و دگر باره تنهای
تنها......؟!!
رها کن مرا ای همه باور بی وفایی
رها کن مرا در کویر تحیر
نمی خواهمت ای سراپا غرور و تکبر
نمی خواهم حتی ٬ صدایت فرو افتد از دور دستها ، و سیمای
بی جان دلخستگانت، نوای کجایی تو ای یار جانی
چه تصنیف رنج آوری
تصور نکن خسته ام
نه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تصور نکن من دلم را به ویرانه ی عشق ناکام بخشیده ام
يا،
اسیر هوسهای آلوده اش کرده ام
نه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
تصور نکن پای رفتن ندارم
چنین نیست
باور کن ای
بی وفا نا شناس قدیمی
من اصلا تقاضای بخشش ندارم
تو انگار در یک توهم اسیری
و این وهم سنگین٬
ترا فاتحانه
به سروقت
اندیشه ی ناگزیر از توهم ٬
به یک آرزوی محال و به یک ضجه ی گم شده در
سکوت و سیاهی نشانده
رها کن مرا ای سراپا غرور و سیاهی
و من همچنان بخت خوب خودم را امیدم
کجا من تقاضای بخشش نمودم؟؟؟؟!!!!
تو ای آخرین مانده از قوم تزویر
چرا در کلاف توهم اسیری؟؟؟؟
تمام گناه من اما ٬!!
وفای به عهد قدیم دلم بود

سراپا غرورم؛ سراپا سكوتم
وجودم پر از عشقهاي صميمي
پر از لاله هاي فرو خفته در خون غربت
تو در ذهن خود عشق را كشته اي
تو پا ،روي احساس خوش خواب رؤيايي پاك بودن نهادي
تو حتي
ترحم به خود هم نكردي
رها كن مرا
پشت دروازه شاد بودن
تمسخر نما پشت در مانده ي تا ابد را
به دنبال خود تا بيابان مجنون
كوير سراپا تحير
به دنبال خود تا كنار سراب محبت
همان دلفريب عطش ها
به دنبال خود ، روز و شب.
به دنبال خود تا لجنزار نا مردمي ها
بگردان
وليكن
رها كن مرا
رها كن مرا ،آخرين خواهش خسته از زخم زنجير اوهام،
رهايش نما
رها كن مرا پشت ديوار ندبه
كنار تلنبار خون و شقاوت
كنار جسدهاي بي جان
كنار تن چاك چاك شقايق ،
رها كن مرا اي فريب قديمي
رها كن مرا دلفريب صميمي
رها كن مرا در سكوت و سياهي
چه بي رحمي اي نا شناس قديمي
رضا بردستاني بهمن ۸۴
غوغای دل (۱)
درد انسان بودن
خدایا:
" چگونه زیستن را تو به من بیاموز ٬ چگونه مردن را خود خواهم آموخت. "
دکتر علی شریغتی
درد انسان بودن
شبی یادم نمی آید
کمی بعد از دی و آغاز بهمن ماه
شبی سخت و خمار آلود

و من آغشته در رفتار نا همگون
گرفتار توهم ٬غرق در افکار شیطانی
نمی دانم چرا آنگونه گیج و منگ
زدم چنگی به دامان همه غمهای مدفون در سر گیج و پریشانم
نهیبی سخت بر خود
ناله ای زنجیر در بغض گلو
آ غشته با خون جگر
مدفون
و ناگه من ٬ به یاد پهنه ی گسترده ی سرد و سیاه آسمان افتادم و روی سخن با او
:
هوا سرد و غباری از غم و اندوه
و یک دنیا پریشانی و
صد البته در اوج پشیمانی
بگفتم :
آسمانا ! مهربانی!!؟ غصه ام بشنو
:
منم غرق گناه و ماتم و افکار شیطانی
کجا باید برم این رنج و درد و با که گویم قصه ی شرح پریشانی
منم ٬ تنها
اسیر درد
دردی بی کران و سخت
دلم غمگین
سرم سنگین تر از سنگین ترین سنگ جدا از کوه
مجالی تا که بنشینم
کنار برکه ای زیبا

بگویم سخت بیمارم و محتاج کمی مهر و نگاهی گرم
همان دم آسمان باد صبا را گفت:
تمام هرزه گویی های این نا مهربان دل را
و او از درد می پیچید
می غرید
سپس
باد صبا زد آنچنان سیلی به گوش دشت
همان دشت بدون آب
همان دشت سراسر خار
همان دشتی که دامان پر از مهرش
تمام خستگی های همان آهوی رم کرده زجور دام بی رحم همان صیاد سنگین دل
![]()
دلم لرزید
نگاه سرد و سنگینم
به سوی آسمان
بی روح و ساکن چون تن بی جان آن آهو
همان دم آسمان غرید
به خود پیچید
نگاهش سوی من٬ با بی نهایت خشم
و من دیدم چنان برقی
تمام لحظه های خشمناک آسمان یک جا نمایان شد

:
چه می گویی تو ای انسان ؟؟؟؟؟
چه می جویی تو ای آدم ؟؟؟؟؟؟
فراموشت شده ظلمی که با همنوع خود کردی ؟

چرا اینگونه آشفته ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
طبیعت را بیازاری
چرا خود را رها از قید و بند غول خود خواهی نمی سازی ؟؟؟؟
چه طرفی از همه نا مهربانی های خود بستی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
کمی آرام
نگاهی پشت سر انداز
تو آخر٬ بهترین مخلوق آ ن یکتا خداوندی
تو انسانی
صبوری پیشه کن قدری تامل کن
و غم را
در درون سینه ات مدفون
قدم بردار نیکی کن
درخت دوستی بنشان

بخشکان ریشه ی ظلم و عداوت را
محبت کن
دوستدار دوستی ها باش
به شکر اینهمه لطف کریمانه
به شکر مهربانی ها
تو هم تنها فقط تنها فقط یک بار
انسان باش
انسان باش
انسان
می توانی تو
به خود آمد دل و دست دعا سوی خدا برداشت
الهی !!
بار الها !!
بگذر از جرم و گناه من
مرا در دامن پر مهر خود گیر و کمک کن تا که برخیزم
دوباره من لوای عشق برگیرم
محبت پیشه سازم
مهر را آ ویزه ی گوشم
نه ثروت خواهم و پست و مقام این جهانی را
کمک کن تا که برخیزم
دوباره من لوای عشق بر گیرم
زدایم از دلم زنگار خود خواهی
بشویم چشم
جور دیگری بینم
دلم نومید از لطف تو هر گز نیست
مرا باور بجز مهر تو هرگز نیست
تو گفتی
:
خواهش دل را
فقط پیش تو بر گویم
![]()
منم تنها
غریب و بی کس و آشفته از اوهام
مرا یاری نما یزدان بی همتا
مرا آن ده که در روز ازل
در لوح تقدیرم
به خط لازم الا جرا ٬ تو حک کردی
کمک کن بار الها !
تا که از هر قید و بندی من رها گردم
خودم باشم
خودم
انسان
رضا بردستانی بهمن ۸۱

عکس : " سعید فرامرزی " source www.foto . .ir
من

رضا بردستانی /
بعد از نیمه شب یکی از رو زهای هفته
شاید اواخر آذر ۸۶/
کوتاه
به دلت گوش بسپار
دل همه چیز را می داند
پیروی از ندای دل مثل آموختن یک زبان خارجی است٬
ممکن است اشتباهاتی مرتکب شوید ٬ اما سرانجام به هدف می رسید
" پائولو کوئیلو "
عکس: " سعید اسکندری "
ایران - ارتفاعات الموت
source" www.foto.ir
" اقرار نامه "
امروز كه ديروز امشب باشد روز عجيبي بود عجيب شيرين سخت بالاخره روزي بود فراموش نا شدني
ترك خويش نكردم تا ترك شما عزيزان كرده باشم شما هايي كه برايم يك خانواده ي عزيز و گرامي هستيد
تمشك تلخ با قهوه ترك آنكه بيشترين حس بودن مهربابانانه را براي همه بي هيچ چشم داشتي ميخواهد اويي كه
انسانيتش تمام خوشبختيش را به تاراج داد تا عهد و وفايش را با عقايدش جاودانه سازد زبان لال است واگرنه
حكايتها بود كه با هر جرعه از اين قهوه ي تلخ شرابي تلخ تر از قهوه ترك آتش به عقل خاموشم ميزد قهوه
اش را بنوشيد و هيچش مپرسيد كه كوهي است از سكوت و دريايي است از خويشتن داري شما به قهوه تركش
بيانديشيد قهوه اي كه وصفش را خوانديم و طعمش را نچشيديم مگر مي شود با آن همه مهرباني سراغي از
كلبه با مهر و محبتش نگرفت جايي كه عزيز از جان گرامي تر سراسر وجودش در جستجوس حقيقت است
بر مي آشوبد اما ته دلش براي حتي يك گستاخ سراپا تحير هم نگران است او يي كه پا از دايره ادب بيرون
ننهاد تا ادب بحث بياموزد اين كودك تازه پا به مكتب نهاده اين در و درگاهي است كه مي اويزم حتي اگر
برانندم چگونه ممكن است از ان قلم سليس و روان به اين اسودگي رها شد اشتباه ميكند اگر فكر كند يا گمان
برد حال با فتحه يا ضمه كه اين دل بي صاحب ما توان يك شب دوريش را دارد مگر مي شود از قيد اين همه
حلاوت و شيريني ، آدم فروشي و پرده دري تلخ كامي و نكته پردازي مرام و معرفت به اين آساني رها شد
اين زهر زبان نكته سنج سراپا حلاوت را چه كنم اصلا منظورم دن كيشوت نبود ولي منظورم هر كه بود خود
بهتر مي داند ليلي همان كوزه را بشكند كه ميل دل به صاحب آن كوزه دارد سنگ پراني ما بر آن دل است كه
نه از خاك و گل است كه همه شهد و عسل است و ميل دل به آنسو ميل است دل راه خويش بشناسد به بلد راه نيازي نيست.
چگونه به سال و ماه بيانديشم ،
بها ر را بيانديشم و به احترام بانوي مهربان ارديبهشت كلاه از سر بر نگيرم بانويي مهربان تر از تمامي
مهرباني هاي تمامي اردي بهشت هايي كه نامهربانانه به سر كرديم و هيچ عايدمان نشد براي آنكه برايش حس
آزادي زيباست دلش براي غمهاي عالم و آدم مي تپد از خود مي گذرد تا ملالي هر چند ناچيز آئينه اي را
زنگار غم مكدر نكند چگونه ميتوان سلام و ادب حوالت ننمود؟ گوشه ي اين كوير زيباي دل و دلدادگي
حرامش باد كسي كه ديده را از تماشاي دل و دلدار محروم سازد هر صباحي مي آيد از راهي دور سراسر
گرد راه بر تمامي صورت مهربانش هويدا توشه اش مهرباني است و دوبيت كه تمام عاطفه و مهرباني را
درونش مي تواني يافت پرسه و پستوي هزار توي انديشه هايي گيج و مبهم نه از باب تحير كه از باب تدبر
ياري كه ياريش صداقت محض است و دلنگرانيش قابل احترام تمام پاكي مريم و غربت مسيح را در تابلويي
از ماني خوش قلم ميتواني يافت حركت رنگ بر صدا و نفوذ صدا در نقش زيبا تر آنكه با هيچ كس ستيزي
ندارد دوست و دشمن محترمش دارند و دانند كه بايد .و چه سان بايد از بانويي با علم و ادب و فرهيخته گذشت
هماني كه نه مادر فريدون است و نه همسر آبتين اما هم شجاعت مادر فريدون را دارد و هم صلابت همسر
آبتين تاريخ داني كه هر گاه پنجه بر مضراب ادبيات ميكشد نوايش گوش نواز است و روح پرور وگروهي
همدل و مهربان و همراه كه به زباني ديگر جز لحن شيواي شيرين فارسي اشراف داشته هر از چند گاهي
با نگارشي پرده اي از ادبيات ديگران كلامي به دانسته هاي ما مي افزايند و آناني كه مي آيند به قول خودشان
براي پر بار تر نمودن اين مباحث اين جمع هم ناديده انگاشتني است خيلي كودكانه ساده بي آلايش و مملو از
تمامي احساسي كه خيلي از ما ها آن را در پيچ و خم زندگي جايي همين گوشه كنار ها به فراموشيش سپرديم
با با لنگ دراز و داستان هايي كه با همه ي بهار و تابستان هايي كه به سرعت برق و باد از كنار ما گذشت
هنوز هم ما دوستش داريم زيبا و قابل تامل آنجاست كه زينت بخش اخرين نوشته اش شعري زيبا از جاودانه
گر گون آورده است (به كجا چنين شتابان گون از نسيم پرسيد؟) دوستي تازه به اين جمع آمده از ديار غربت اما ايراني تر ايراني براي ديدنش مي رويم و
آمدنش را تهنيت ميگوييم و برايش بهترين ها را آرزو مي كنيم و دريا كه از تلاطم امواج سر به اسمان
مي سايد حال با همه اين تفاسير باز هم گمان بريد كه توان فراموش كردنتان هست ؟
من خود را به دست باد مي سپارم او خود ميداند جاي اين اسير در حلقه پر تنش باد بايد بر كوهسار بيارامد
يا بر كويري گرم فرود آيد و يا راهي ديار دريا شود از اين همه لطفي كه نثارم نموديد سپاس گذارم خدايم
آنقدر لطف نمود تا در شب شهادت مولايش علي ع قدم در اين بوستان گذاشته از جمعه بنويسم و دلتنگي هايي
كه به قول مهربان و دوست داشتني آسايش عزيز دوستش ندارد كه بايد حلقه ي اوامر سلطان منزل را در
گوش مبارك نموده مطيع و مطاع گردد
به ياريتان سخت نيازمندم و اميد دارم بيشترين ها را به من براي بهتر شدن بياموزيد
اين اقرار نامه را اينگونه به پايان مي برم :
آقاي آسايش به حكميت رفتيم و سربلند بودم كه حق با تو بود و من حال خويش نفهميدم بي تابي كرده جسارتي
از من سر زد ولي خوب تر آنكه با سيد بزرگوار و زيبا نويس صائمي عزيز و سر كار خانم شهلا ايزدي آشنا
شدم و نيز پي به بزرگواري و محبت شرقي گوشه نشينان اين دير سراسر محبت بردم
اگر خاطري را آزرديم به شلاق بخشش ادبمان كنيد و ما را به ندامت اندازيد اما به خجالت نه
اين غزل را در همان سالهاي لعنت شده 72 سرودم همان
سال ها يي
كه در گذر حوادث بي رحم دنيا گم شد
تقديم به هر عزيزي كه پا بر گليم دل ما ميگذارد /.
يك عمر غزل
به سكوت تن ندادم قلمم شكفته تر شد
تن هر بياض لرزيد و سواد تير ه تر شد
قلمم به گريه افتاد و سرشك زلف گونش
غم دل نوشت اما دل من رميده تر شد
تن باغ لاله گون شد چوسخن زغنچه آمد
طربم خزيد در غم قد من خميده تر شد
سر شوق من شكسته پر و بال هر دو بسته
به طبيب نيست حاجت دل خسته خسته تر شد
نهمين روز/ نهمين ماه/72
دانشگاه شهيد بهشتي
رضا بردستاني
يادي از فروغ فرخزاد
عکس : " سپهر فاطمی " source : www.foto.ir
طناب دار
اين جهان
پر از صداي
حركت پاهاي مردمي است كه
همچنان كه تو را
مي بوسند
طناب دار
تو را مي بافند/.

امشب به سراغ خيلي ها رفتم گوشه و كنار اين دل هاي عزا گرفته رو ديد زدم
داغ شقايق بود و غم تنهايي
خيلي نتوانستم تحمل كنم بي انصافي را به حد اعلاي آن رسانده من هم از پيله ي
خود به فضاي سكوت خاكستري خزيدم.
با وجودي كه چندين شب به يلداي سال مانده امشب يلداي دل من طولاني ترين قصيده ي
غم را ميخواند
سال با سيصد و شصت و پنج روز قدرت يك يلدا دارد با كلي خنده و تخمه و هندوانه
و بگو بخند و فال حافظ و اين دل من گاه سي شب يلدايي يلدايي است بي حرف و تخمه
و هندوانه و فال حافظ و ..........
من از يلداي دل، شبي دراز به خاطر دارم و سياهي و صبحي كه بي رحمانه
آمدنش جانكاه و جگر سوز است
امشب شبي انحصاري است شبي به وسعت دريا و به سياهي گناه آلود ترين شب زمين
امشب شب " سياه جامگان عشق " است.
سياه جامگان عشق
باران غم به خانه چشمم سفر نكرد
در باغ ديده ام گل اشكي ثمر نكرد
صد چاه غصه يوسف عشقم ربود و ليك
يك دل بر اين اسير بيابان نظر نكرد
بر سنگ فرش مكتب غربت غمم چكيد
حرفي ز لوح عشق نگاهش ز بر نكرد
دل مردگي من همه از زخم خانگي است
غم هم شبي به غربت قلبم گذر نكرد
من باغبان خسته دل زخم خورده ام
گل تلخي فراق طرب را شكر نكرد
زد تيشه خلوص بر آن بيستون عشق
فرهاد خسته دل چو زعشقش حذر نكرد
زلف فراق او شب يلداي ديگري است
گيتي فروز وصل شبم را سحر نكرد
تنها غمين ز خيل " سيه جامگان عشق"
من مانده ام كه رفت و دلم را خبر نكرد
تهران/دانشگاه شهيد بهشتي/رضا بردستاني/
اولين شب / يازدهمين ماه /1372/
يعني : مقدمه
سلام ياران
آمدم نامه ها ي هر گز پست نكرده ام رو بنويسم نشد
خواستم سكوت كنم نشد
نشستم گريه كنم نشد
اومدم بي خيال بشم نشد
بالاخره اينجوري شد

هوس شكار
امشب تو بگو چه كار داري ؟
گويي سر كارزار داري ؟
من مست مي و خراب خويشم
تو چشم چرا خمار داري؟
آشوب كني كه بي رقيبي
از من تو چه انتظار داري؟
ترسم نرسم به صبح صادق
زيرا غم بي شمار داري
هر لاله به باغ داغ ياري است
گويي تو هزار يار داري
صياد صفت كمان كشيدي
بي شك هوس شكار داري
خون شد دل من زدرد غربت
هجري كه تو برقرار داري
رفتي و دلم به باد دادي
با اين دل من چه كار داري؟
بيست و هفت شب پس از يلداي 81
/يزد/رضا بردستاني/
عكس : " رامين بختياري " source: www.foto.ir " ایران- شهمیرزاد"
بسوخت حافظ و در شرط عشق بازی او
هنوز بر عهد و وفای خویشتن است
"سوگند"
قسم به پاكي مريم
قسم به حرمت شبنم
به لحظه لحظه دريا
به هوش سبز علف ها
به گل، به مل، به كبوتر
به روشنايي اختر
قسم به سرخي گل ها
قسم به خلوت دل ها
به واژه واژه خوبي
قسم به عشق و صبوري
قسم به حرمت يلدا
به اوج شوكت يلدا
قسم به اوج پريدن
قسم به لحظه ديدن
به مثنوي به گلستان
قسم به حافظ قران
به نا اميدي فرهاد
به كوه، به ناله به فرياد
به غربت دل مجنون
قسم به ليلي دلخون
قسم به شب به سياهي
قسم به سبزه به ماهي
قسم به حرمت سوگند
به قطره قطره لبخند
ترا به هر چه گل ياس
ترا به پاكي و احساس .....
دوست مي دارم
يزد/آذر۸۶/رضا بردستاني

عکس : "سلمان سلیمی" source :www.foto.ir
تمناي سه تار
بجاي مقدمه
خيلي وقت پيش دلم بد جور تمناي آموختن موسيقي داشت
تا گوشه اي بنشينم و براي دل خويش ساز پرواز كوك نمايم
اما هيچ وقت نشد هم قسمت نبود هم همت يعني قسمت وهمت دست بدست هم داده
ما را در حسرت ابدي نواختن گذاردند
اول خيلي عاشقانه سنتور را دوست ميداشتم و هنوز هم
اما بعد ها حيدري نامي بود بچه دل سبز شمال ايران قشنگ مرا شيفته تار و سه تار كرد
شايد باورتان نشود در دوره اي كه دانشجوي دانشگاه شهيد بهشتي بودم
بهترين ها هم بودند بچه هايي كه در خط طراحي موسيقي نويسندگي شعر تئاتر عكاسي
چيره دست بودند و اين شد كه دست به قلم برده عقده دل را با تمناي سه تار بر صفحه سفيد كاغذ خالي نمودم جالب اينجاست هنوز هم حريصانه به موسيقي چشم و گوش تيز مي نمايم
از همين جا از دوستاني كه دستي برآتش پر مهر موسيقي دارند
مي خواهم چناچه به ضرورت يا ضعف آراستن
كلمات با كاستي همراه است مرا مورد اغماض خويش قرار داده
دوستانه مورد لطف و مرحمت خويش قرارم دهند
چه خوب است يادي بكنم از دوست بسيار خوبم كه صفت از هر انگشتش هنري مي بارد
"مجيد عليزاده رباطي ] مهربان دوستي از بهشهر[
شايسته اوست
خط خوش، اخلاق نيكو، ضرب عالي، تئاتر و از همه مهمتر، دوستي قابل احترام
هر كجاي اين سرزمين روزگار ميگذراند
سبزي و سلامتي براي خودش و خانواده ي محترمش آرزو مي نمايم
"تمناي سه تار"
داد غم، گنج نوا، در دلم اندوخته است
ظلم و عصيان فلك، با من دلسوخته است
شرح اين مويه كه صد شهر به آشوب كشيد
اشك مي داند و بس، گرد غم او روفته است
يارب اين درد جگر سوز كه در زخمه تار
مي زند چنگ به دل، مرثيه آموخته است
ني غم بر لب دل، دست عزيزش بنهاد
كه چرا يوسف او چشم به من دوخته است
پنجه غم چو گشادم به تمناي سه تار
از تف سينه او، دست و دلم سوخته است
راه بیداد گرفتم به جلوداری او
قامتش، شور و شرش ،چشم و لبم دوخته است
دف و قانون طرب بزم مرا سامان داد
ترك سيمين بر من از چه بر افروخته است؟
زخمه هاي سر انگشت نگاهش ز جفا
داد غم گنج نوا در دلم اندوخته است
آبان /72/رضا بردستاني

عکس : " فاخره خطیبی " source: www.foto.ir
وقتي ماهيان شنا را فراموش كنند
زبان از گفتن باز مي ماند
شنيده ام چند ماهي شنا را فراموش كرده اند
يكي ميگفت شايد اين باعث مرگشان شود
چه باید کرد؟
با تو هستم
مي تواني به ماهياني كه شنا را فراموش كرده اند كمك كني ؟
بيا با هم كاري كنيم
باور کن ماهي ها دارند تلف مي شوند
به نظر تو
آیا مي شود كاري كرد؟
چرا دست روي دست گذاشته اید؟
اين بار مسئله جدي است
ديروز اولين ماهي كه شنا را فراموش كرده بود
همانطور بي حركت
میان هجوم امواج
جان داد
بيائید كاري كنيم
بيائید با هم لا اقل فکری در اینباره ...
زود تر
قبل از انکه خیلی دیر شود.......
رضا بردستاني /اذر /۸۶
سلام
مجالی تا که بنشينم
زبانم تلخ ،کامم تلخ، ز سودای دلی چرکین
همان بهتر که از گفتن فرو بندد دهان مملو از خميازه تکرار
کسی شايد بيايد بهتر از ديروز، بگويد پاسخ انديشه سرشار
و يا گوشش تواند فهم آواز قناری ها
ولی اينگونه هم آرام ممکن نيست
هياهو، همهمه ، فرياد هم باشد
نگاهی منتظر چشمی براه جاده ای باريک
هوا خالی تر از خالی
رضا بردستانی
آذر ۸۶/یزد/
مقدمه:
اين شعر سروده سال 73 مي باشد هر عزيزي كه در آن سال دانشجوي دانشگاه شهيد بهشتي
بوده(رشته زبان و ادبیات فارسی)
مطمئنا چهره جذاب دوست داشتني و مهربان "دكتر احمد خاتمي"را به خاطر دارد من كه
نتوانستم
به گونه اي شايسته قدر دان زحماتش باشم و يك اتفاق كه فقط من مي دانم و وجود عزيز استاد
من را تا ابد شرمسار ايشان نموده اميد دارم بتوانم به زودي زود خدمت ايشان شرفياب شده
عذر تقصير بجاي اورم و
دستشان را به ديده مهر و ادب ببوسم
به هر حال اين غزل بي مقدار را وقتي سرودم به ايشان تقديم نمودم هر چند كه خاطر عالي
ايشان بلند قدر تر از اين چند كلمه منظوم مقفي مي باشد.
تشديد زخم غربت
امشب حريم غصه من عرش اعظم است
وين چرخ جام جم زغم ما مكرم است
اي پادشاه هر دو جهان داد ما بده
اينقدر جرم آدم عاصي معظم است
آمد وجود ما به كبد (1) اندر اين سراي
حكمي مقدر است و ثباتش مسلم است
تنها دلير عشق به غرقابه فنا
دل ماند و عاطفه كه بناشان مرخم است
اي تيرگون سپهر وفايت جفا بود
خوش گفته اند ؛ اول سال از محرم است(2)
چهلمين روز برگريزان 73
رضا بردستاني
1- لقد خلقنا الانسان في كبد{ سوره 90 /بلد/آيه 4}
2- بيدل دهلوي غزلي دارد با اين مطلع : براي خاطرم غم آفريدند
طفيل چشم من نم آفريدند .....
فلك خون ريز بنياد است هشدار
سر سال از محرم آفريدند
بياييد ؛
آنچنان پاك و صادقانه - با تمام وجود و توانما ن - بكوشيم
كه چنانچه اول نشديم ، لياقت اول شدن را داشته باشيم .
رضا بردستاني
پيشنهاد
اگر كسي به اشتباه خود اعتراف كرد - فارغ از اينكه طلب بخشش كرده است يا نه -
خطايش را ناديده بگيريد ،
به احترام او از جاي خود بر خاسته
متواضعانه
كلاه از سر برداريد.
رضا بردستاني
"باوری تلخ"
اوقاتی که لابه لا ی ظرف و ظروف آشپزخانه٬
یا
پای تلفن سپری می شود
اگر صرف تربیت کودکان می شد ٬
شمار ابن سینا ها و ادیسون های ما قطعا
از تعداد زندانیان ما خیلی بیشتر بود.
رضا بردستاني
نظر شما چیست؟
یک اتفاق ساده
عکس : "سید مهدی امیری" انتخاب از : www.foto .ir
سکانس اول
جمعه دم دمای غروب هوا گرم و دم کرده تنهایی کلافه کننده بابا و مامان نیستند
یه سر میرم پیش دوستم خیلی وقته ندیدمش چند تا کوچه با ما بیشتر فاصله ندارند
حوصله ندارم خودم رو ببینم یه - چادر مشکی - روی تنگ و پوشیده
نزدیک چهار کوچه که رسیدم دلم داشت خفه میشد خلوتی نگران کننده
باز هم که..... دیگه نمیدونم چکار کنم طوری نیست تند از کنارش رد میشم
اصلا شاید حواسش به من نباشه
هنوز به چند متری او نرسیده بودم
"سلام خوشکل از این طرف ها"
تنم لرزید تند تر گام برداشتم خیلی تند داغ داغ بودم
وقتی برگشتم نبود نفس راحتی کشیدم هنوز بابا مامان نیامده بودند
ترافیک یا بی خیالی ٬ زیاد توفیری نمی کنه
سکانس دوم
شنبه صبح اول بسم الله باید یه کاری پیدا کنم کمی به خودم رسیدم
مانتو مشکی که جدید خریدم
کفشم هم که بد نیست یه کم آب و رنگ مشکلی نیست
حوصله چادر رو که اصلا ندارم
مامان خدا حافظ من رفتم
الهی به امید تو
نزدیک چهار کوچه ای وای و تکرار
"سلام خوشکل از این طرف ها"
خیلی عصبانی بودم ولی به روی خودم نیاوردم
کمی دورتر دیگه نمی دیدمش
سلام خوشکل!!! بد هم نمی گه چشم و ابروی قشنگ
صورت صاف قد نسبتا بلند
اندام تراشیده لباسم که بد نیست سنگین و زیبا
دیگه خسته شدم باقی بمونه برای فردا .........
خونه که رسیدم هوا هنوز روشن بود
سکانس سوم
یکشنبه صبح خیلی زود
کمی بیشتر جلوی ایینه ایستادم داره کم کم از خودم خوشم میاد
این مقنعه نه رنگش خوب نیست دیروز هم همین بود
مانتو نه اینو نمی خوام
وسواسی که تا حالا نداشتم
مگه خوشکلی فقط به لباسه
یا علی مدد
سر چهار کوچه باز هم :
" سلام خوشکل از این طرف ها"
و عصر خسته تر از دیروز
دوشنبه ....
سه شنبه....
چهار شنبه......
سکانس آخر
پنج شنبه صبح خیلی خیلی زود هوا هنوز تاریک تاریکه
تازه از حموم در اومدم اولین باره صبح به این زودی میرم حموم
ای وای دیگه داره دیر میشه گفت تا قبل از ساعت نه اونجا باشم
اشکالی نداره دربست می گیرم
نزدیکی های همون چهار کوچه
یکی رسید بهش
مردی سی چهل ساله
سلام خوبی؟
" سلام خوشکل از این طرف ها"
همون مرد سی چهل ساله
کجای ما خوشکله ؟!!!!
و من داغ داغ
داشتم عاشق کسی میشدم که تکیه کلامش خیلی قشنگ بود
برگشتم
همون مانتو روز اول همون مقنعه همون کفش
از کنارش که رد شدم هیچی نفهمیدم......
یه چیزی گفت
تو مایه های
"سلام خوشکل از این طرف ها"
دوشنبه ای که مثل همه روزهای خدا دوستشون دارم
یزد رضا بردستانی
آذر ۸۶

من هنوز همان گرگم که از طعم یوسف تنها تهمتی نصیبم شد .......
عکس : "هیوا مصیبی" از سایت : www.foto .ir
هذیان روح
فضا٬ خالی
هوا ٬تاریک و ظلمانی
سکوتی مملو از فریاد تنهایی
دلم٬ دریا
غریب و خسته و تنها
در آن سوزی که مغز استخوان می لرزد از سرما
شبی خم گشته از سنگینی برف زمستانی
در آن شب من قدم بر سنگفرش
کوچه های خلوت شهرجنون آمیز
مردان به خود پیچیده از سرمای نادانی ٬
مچاله در هوس های سیاه خویش ٬ نهادم چون غریب گمشده در تنگنای
فرصت اندیشه و تکرار
مروری تلخ بر دیروز این نامردمان غافل از اندیشه فردای پیش رو
چه تصویر سیاه و هول انگیزی
هزاران سایه در تعقیب این مهمان ناخوانده
نه فریادی نه حتی ناله ای خاموش تا من حس زیبای حیات
و
گرمی زیبای بودن را درون خود کنم احساس
فقط سرما٬
فقط مرگ و سکوت و گاه گاهی ناله ای مرموز
که آن هم زوزه گرگ سیاهی بود خیلی دور
همان گرگ سیاه تیز چنگالی که دندان بر گلوی زندگی بگذارد
و
خون ریزد
و
خوشحال از خونی که می ریزد
خوشحال از جانی که میگیرد
کجای سرنوشت این هوس آلودگان ظلم طینت
اینچنین بختی مجسم می توانم کرد؟
چه میگویم من امشب هیچ میفهمم؟
نمی دانم دوباره هرزگی های درونم را چه سان آرام گردانم
تو می دانی ؟؟؟؟
بگو با من ٬بگو تا لحظه ای آرام بنشینم
بگو بامن٬ بگو تا لحظه ای آرام بنشینم
بگو با من بگو تا......
یزد آخرین ثانیه های زمستان ۸۲
رضا بردستانی
نامه هايي كه هرگز پست نکردم (2)

سلام
ديشب قرار بود برم كنارچشمه
نه براي اب آوردن دلم گرفته بود اما
به كلي پشيمان شدم گفتم باشد براي فردا
صبح زود زدم به راه نه كوزه اي نه ظرفي
آمدم لب چشمه همه بودند دوباره تو را نديدم
تازه يادم آمد كه تو خيلي وقته نيستي
ميخواستم برگردم دلم نيامد كمي ايستادم مثل همان رو زهاي اول
كه با ان ظرف بزرگ و قرمز مي امدي بعد ها گفتم حتما عمدي
آن ظرف بزرگ را بر مي داري تا من و تو تا دم در خانه هم كلام شويم
يادمه يكبار كه دستهايم خسته شدند گفتي فردا ديگه اين ظرف رو بر نمي دارم
و من نگاهي كه بعد ها گفتي نترسيدم لرزيدم غصه توش بود كمي هم نم اشك
همين جور كه به آن روزها فكر ميكردم دوباره نگاهم
به علفزار نزديك آن قنات قديمي افتاد
خيلي وقته نمي دونم خبر داري يا نه كه آب ندارد
از وقتي چاه زدند قنات رنگ
قديم را ندارد اما ديروز مي گفتند قديمي ها هنوز هم براي اينكه
بدانند خشكسالي است يا نه به دهانه همان قنات قديمي ميروند
امسال يكي ميگفت كمي آب ديده خوشحال بود نميدانم براي چه
حتما براي گندمي كه كاشته بود
شايد هم براي اينكه شايد امسال بتونه بره امام رضا
تازگي ها را نمي دونم اما قديم كه تو بودي من هم دلم جوون تر بود
زياد مسافر زيارتي داشتيم اما حالا
اگه هم كسي ميره نه به كسي ميگه نه من خبر دار ميشم
اخر اون كوچه ي باريك كه يه طاق گلي هم داشت يادته؟
هميشه يه پيرزن خوش صحبتي نشسته بود نميدونم چي مي بافت ولي
هميشه يه جور بود تموم هم نميشد
من كه نديدم كسي سراغش رو بگيره
از اون چيز هايي كه مي بافت يه دستكش رو يادمه كه داد به تو
و اون دو تا
جوراب پشمي كه هنوز دارمش
روزهاي اول پاهام رو اذيت مي كرد
ولي وقتي گرميش رو حس كردم آروم شدم
ديگه نيست
هر كسي چيزي ميگه اما بيشتر ميگن رفته زيارت راه دور
نگفتند كجا ولي ميگفتند راه اونجا خيلي دور و خطرناكه
ديرزو يكي ميگفت ديگه بر نمي گرده رفته كه بمونه تا اخر عمر
من كه نفهميدم اخر عمر يعني تا چند ماه ديگه
امروز وقتي دوباره رفتم تو اون كوچه كسي نبود تو نبودي
اون پير زن هم نبود اما ميل بافتني و كمي پشم كهنه بود
خونه كه همه اش خراب شده بود روي خرابه هاي
اون خونه يك عالمه خار در اومده بود
راستي تخم علف و غيره رو ديده بودم
تو تا حالا تخم خار ديدي؟
اينجا همه چيز همانطوري است كه داشتي مي رفتي
فقط چند تا خط تلفن اومده
ديگه كسي نامه نمي نويسه همه تلفن دارند
وقتي نشسته بودم
كنار همان تالار ي كه وقتي مي آمدي اول كمي
گوشه آن استراحت ميكردي
ديدم كلي حرف پشت سر اين و اون داره رد و بدل ميشه
دختر اكبر آقا كه قراره بره خونه شوهر
مليحه خانوم هم تازگي ها خيلي باد پيدا كرده و باقي قضايا
سر كوچه كه رسيدم هنوز حرف اين بود و آن
دلم گرفته ميرم فاتحه بخونم
براي عمه گلي تو هم ميخونم
هنوز يادم نرفته وقتي
ميخواستم جايي قايم بشم عمه گلي ميگفت برم انباري
اولين بار كه ديدمت داشتم از انباري در مي اومد م
آخه عمه گلي صدام كرد
مي گفت ميخواد بره مسجد
مي ترسيد مرغ و خروس هاش رو اذيت كنم
تو اونجا چكار مي كردي؟
هيچي نگفتي
يادته همون جوري رفتي كنار حوض نشستي؟
عمه خانوم رفت ولي
تو هنوز نشسته بودي
من هم رفتم
مي دوني چقدر جات خاليه......................
يزد اذر 86
رضا بردستاني

کلبه ای رو به دریا
(خانه ای ساحلی)

عکس : "مسعود فرزانه آزاد" انتخاب از : www.foto .ir
صبح با صدای تلاطم امواج دریا چشم ها را گشود به اطراف نگاه کرد
کسی نبود او بود و خودش در کلبه ای چوبی با پنجره ای رو به دریا
به طرف پنجره دوید و آن را گشود "وای خدای چه زیبا"
در یا به ظاهر
آرام بود ولی درونی جوشان و پر جنب و جوش داشت
امواج انگار
می خواستند از هم سبقت بگیرند ازبازی امواج خنده اش گرفت
چقدر زیبا.....
با هر چنگی که مرغ ماهیخوار به دریا می زد برای شکار٬
دریا انگار
از حریم خود دفاع می کرد می غرید و می خروشید
و
لحظه ی فرار مرغان چه دیدنی بود
از خانه خارج شد
به سوی ساحل رفت شن های نزدیک دریا
خیس خیس بودند
همانجا نشست پاهایش را روی ماسه ها ٬ رو به دریا
گذاشت آب ها که مسافر امواج بودند به پاهایش ضربه می زدند انگار
این کارش را بی ادبی به دریا میدانستند
اما او بی خیال قلم را در دست فشر د و روی تکه ای از کاغذ نوشت :
کلبه ای رو به دریا ٬ خانه ای ساحلی
تجسم کنید خانه ای رو به دریا با زیبایی ها دریا و صدای امواج ٬
از خواب برمی خیزی و
طلوع زیبای خورشید و اشعه های هفت رنگش را که مانند تیری رو به در یا
نشانه گرفته شده را تماشا می کنی در غروب هم خورشید با انواری طلایی
و سرخ گون با زمین خداحافظی میکند و چشم اندازی زیبا و سرگرم کننده را فراهم
می آورد
در رویای شاعران و نویسندگان داشتن چنین خانه ای آرزوست
چرا؟؟؟
زیرا دریا با رنگ آبی که موجب آرامش می شود می تواند زمینه خوبی
برای داستان ها و اشعار زیبا و خیال انگیز داشته باشد
اگر چنین خانه ای داشتیم
چه می شد ؟
این زیبایی ها و آرامش ٬ گاهی هم عصبانیت و غرش دریا بود که هر روز شاهد
آن بودیم دریا وقتی می غرد ٬
می خروشد عصبانی و از خود راضی می شود
و حتی گاهی اوقات که باعث می شود از او بترسیم هنوز هم زیباست
و اما من دریا را با آرامشش و جوش و خروشش و تمامی زیبایی هایش
دوست دارم
عارفه (ساحل )بردستانی
۱۲ساله یزد آذر ۸۶
تذکر و تشکر
دیروز به سبب اطمینان از صحت و سلامت عزیزی گرامی
گذرم به آزمایشگاه بیمارستان
شهدای کارگر یزد
افتاد - بیمارستانی از حق نگذریم زیبا تمیز
و بسیار عالی هم از حیث امکانات هم
از حیث رسیدگی و پرسنل خوب و مهربان -
و باز به سبب آشنایی با یکی از پرسنل بسیار محترم آنجا
به اندرونی آزمایشگاه راه یافتم و وقتی چند نفر آقا و خانم
تمامی متشخص و تحصیل کرده را در میان
انبوهی از نمونه های آزمایشگاهی بیماران اعم
از خون و ادرار و غیره مشاهده نمودم
عرق شرم بر پیشانی ام نشست و هر چه فکر کردم
راهی برای تشکر و قدردانی به جا و در خور
و شایسته از این عزیزان را بر خود هموار ندیدم
لذا خواستم این جا که دوستانی از
سر لطف و مهربانی نگاهی مهربابانانه می اندازند
و من را مورد تفقد بزرگوارانه خود قرار
میدهند یادی از این عزیزان زحمتکش و واقعا
ایثار پیشه بنمایم و به این وسیله هر چند
ناچیز و نا رسا
گوشه ای ناچیز از تلاش شبانه روزی آنان را
صمیمانه ارج نهاده از صمیم قلب تشکر نمایم
امید که خدای متعال به شیواترین و شایسته ترین
وجه ممکن جزای خیر و برکت مستدام به عمر و
سلامتی این مهربانان زحمتکش عطا فرماید
دوستان عزیز و محترمی که در این شغل حساس
(عرصه علوم آزمایشگاهی و تشخیص طبی)
مشغول به خدمت و عبادتید تا بیماران را از رنج
مرگ و درد رهایی بخشید
که صد البته این خدمت شما عین عبادت است
در گوشه گوشه این جهان پهناور هر کجا که هستید
صمیمانه تشکر نموده از باب تشکر و احترام و قدردانی
دستتان را میبوسم

عکس : "فرشاد رزاقی " منتخبی از www.foto .ir
پایدار سلامت و سر فراز باشید
یزد - رضا بردستانی
اذر ماه ۸۶