تبليغاتX
غروب( آن هم ) جمعه
ادبیات(ایران و جهان)-هنر-روانشناسی-دین-ورزش-......
  

 یک٬الی آخر.....

    

    چو استاده ای دست افتاده گیر

                                             چون:         لا علاج للموت

    تو ای خواجه با بینوایی بساز

                                            چون:          لا علاج للموت

  

   اگر  پیل  زوری  و گر  شیر  چنگ

   به نزدیک من صلح بهتر که جنگ

 

  ان الیتیم اذا بکی     تزلزل له العرش

  

   رسانیدن امر حق طاعت است

  

  بلای چشم بر راهی عظیم است

 

   همی تا براید به تدبیر کار

   مدارای دشمن به از کارزار

 

   به کم گفتن صبوری می کن ای دوست

 

   چو دستی نشاید گزیدن ببوس

 

    چنان  زی  که  فکرت به تحسین کنند

    چو  مردی ٬نه  بر  گور  نفرین  کنند

 

   غم و شادمانی  نماند  ولیک

   جزای عمل  ماند  و نام نیک

 

   الانسان عبید الاحسان

 

   الاحسان یقطع اللسان

 

   که احسان کند کند دندان تیز

 

سبز و سلامت٬ سعید و سعادتمند باشید

 

الهی

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 0:28 قبل از ظهر  توسط رضا بردستانی  | 

 

گاهي اوقات براي ديدن از  چشمان همديگر كمك بگيريم.

  

 چشمان بيشماري در دنياي اطراف ما مي بيند،از ناپيداترين ، تا غول آساترين موجودات هستي لايتناهي همه و همه مي بينند ولي نكته اينجاست كه همه از دريچه چشمان خود مي بينند يا به عبارت ساده تر براي خود مي بينند .

نزديك ترين عضو فعال به مركز فرماندهي بدن(مغز) بدون شك چشم است هر چند گوش چسبيده به مركز فرماندهي است ولي بين چشم و گوش فاصله و تفاوتي بين نور و صداست يعني تفاوتي بين سرعت نور و سرعت صوت ، ما قبل از اينكه بشنويم مي بينيم پس بايد توجه داشت اولين و مهمترين ابزار شناخت و قضاوت كردن ديدن است همان حس بينايي يا قوه ي ادراك عيني،

ضرب المثل معروف و پر كاربرد" شنيدن كي بود مانند ديدن" اظهر من الشمس است.

شنيده ايد و شايد بر اين باور هم كم و بيش پايبند باشيد كه ميگويند بايد به هم اعتماد كنيم يا، بياييد به هم اعتماد كنيم يا، بالاخره يك طرف بايد به طرف ديگر اعتماد كند و همه ي عبارات يعني بايد مثل طرف مقابل فكر كرد مثل او ديد يا حد اقل براي فكر و بينش او احترام و حريم قابل درك و پذيرش قائل بود اين ديدن ها تفاوت بسياري با هم دارندو اثبات آن كاري است سهل و شدني:

دو نفر را براي وصف يك منظره ،يك حادثه و يا يك فيلم به مكاني مشخص بفرستيد با رعايت بي نهايت تشابه، حتي از وسايل نوشتاري فوق العاده مشابه استفاده نماييد نتيجه قابل پيش بيني و بسيار شگفت انگيز خواهد بود و در عين حال قابل تامل:

چرا كه وقتي اين دو گزارش را كنار هم قرار دهيد شايد به سختي بتوانيد چند جمله و يا ايده مشترك در آن بيابيد.

حالات رواني، موقعيت فردي و اجتماعي ، نوع نگرش و جهان بيني فردي و دروني ،احساسات و عواطف و هزاران هزار دليل ديگر به اين اختلاف ديد دامن مي زنند تا دو نفر يك صحنه واحد را در دو شكل و قالب گوناگون ترسيم و ثبت كنند و شايد هيچ احساس مشتركي هم نداشته باشند .

شنيده ديده و يا مستقيم با اين مصداق برخورد كرده ايد و برايتان آشناست : دو دوست، زوج ،شريك، همسايه ،خواهر ،برادر، والدين و ... از سر اعتراض و گلايه - گاه - پرخاش جويانه و طلب كارانه بيان مي دارند كه:

من را نمي بيني – نگاه سطحي نه كه ما بار ها و بار ها همديگر را مي بينيم و شايد بعضي اوقات به هم زل مي زنيم – بلكه منظور اين است كه همديگر را نمي فهميم درك نمي كنيم  واين اعتراض متاسفانه كاملا بجا و منطقي است.

بياييد از امروز براي بهتر ديدن و يا حد اقل ديدن از چشمان همديگر استفاده كنيم و جهان را از دريچه نگاه طرف مقابل بنگريم مطمئن باشيد افق هاي تازه تري پيش روي همه ما گشوده مي شود ،مطمئن باشيد براي فهم دقيق نابينا هم بايد با چشم نابيناي او به پيرامون خود بنگريم حق با شماست، گاهي اوقات بايد براي ديدن كور و نابينا شد.

پس آرام و آهسته در كمال خونسردي در كنار هم بنشينيم علائق مشترك همديگر را بشناسيم زواياي تاريك ذهن همديگر را با نور شناخت  روشن و قابل فهم سازيم با يك طرز فكر يا حد اقل با آگاهي از عقيده و حس دروني طرف مقابل به رويداد ها و حوادث پيرامون خود نگاه كنيم  امتحان كنيد ريشه خيلي از اختلافات و انحرافات خوب نگاه نكردن و بيگانه بودن با زاويه نگاه يكديگر است، براي بهتر ديدن شايد بعضي اوقات لازم است كه:

با چشمان همديگر به آسمان پر ستاره نگاه كنيم

 

رضا بردستاني – يزد مهر 86

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مهر 1386ساعت 0:54 قبل از ظهر  توسط رضا بردستانی  | 

   

    آدینه ها بی رحمانه بی تو سپری می شوند

                    مهدی جان

 

 آخرین دقایق پنجشنبه در حال سپری شدن است

 

 و آدینه ای دیگر در را ٬

 

راستی ؟

 

  الآن دلت میخواست کجا باشی ؟

 

    اینجا؟

 

 

حرم

      زیارت عاشورا کنار شهید عاشورا ٬

        دعای کمیل کنار فرزند شهادت.......

 

       و یا؟

    میان صحرای عشق - صحرای عرفات - لا به لای  چادر ها

       به دنبال زمزمه ی دعای کمیل حضرت صاحب الامرعجج  ؟

 

          راستی ؟

 

                       فردا هم نمی آید؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

...

 

        برای آمدنت بی تابم٬ برای دیدارت چشم براه٬

     برای با تو بودن ٬ برای تو بودن٬ جان می دهم.

     بیایید برای آمدنش دعا کنیم :

                   اللهم عجل لولیک الفرج (آمین) 

                  

                                                                     ولی

 

                 فراقش رو به انتها ست او می آید .......

 

 

  

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 11:38 بعد از ظهر  توسط رضا بردستانی  | 

با سایت www.foto.ir  تازه آشنا شدم

زیبا٬ حرفه ای و چشم نواز- این چند عکس را من از همین سایت انتخاب کردم

ببینید :

صخره خودکشی

  عنوان عکس: صخره خود کشی

  مکان: لبنان-بیروت

  عکاس: امیر قاسمی

سیب سرخ

  عنوان عکس : سیب سرخ

  عکاس: مسعود مومن زاده نائینی

همسفران

  عنوان عکس :همسفران

  عکاس:منان خراسانی

  مکان: بندر ترکمن

بازمانده

  عنوان عکس: بازمانده

  عکاس:امین ابراهیمی

  مکان : کاشان- نیاسر

مرد زمان

  عنوان عکس: مرد زمان

  عکاس: امیر قاسمی

  مکان: لبنان-بیروت-غار آبی جعیتا

Kaboud Ball Fall

  عنوان عکس : kabuod ball fall

  عکاس : مرتضی صفا تاج

  مکان : گرگان

بدون عنوان

  عنوان عکس: بدون شرح

  عکاس: بهار جهانگیری قاجار

  مکان : استانداری تهران


                                                                خوب بید؟؟!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 10:5 بعد از ظهر  توسط رضا بردستانی  | 

 
درختی که سکه ی طلا می داد
 
روزی روزگاری در شهری که مردم آن خیلی فقیر بودند مردی گذر می کرد که صد سکه ی طلا
 
به همراه داشت حاکم شهر که وضعی بهتر از
 
 
مردمش نداشت از آن مرد خواست به قصر کاهگلی او برود و به انها کمک کند ولی آن مرد که
 
 آدم خسیسی بود به یکی از گذر گاه های
 
خلوت شهر رفت و لباسهای گرانقیمت با کیسه ی طلای خود را در چاله ای
 
پنهان کرد تا پس از گفتگوی کوتاهی با حاکم دوباره به سراغ آنها بیاید و انها را بردارد و از آن
 
شهر برود 
 
پس ازدیدار  با حاکم و گفتن این حرف که آهی در بساط ندارد از خدمت حاکم مرخص شد .
 
به سراغ محل دفن وسایلش رفت تا آنها را بردارد و از آن شهر برود اما متوجه شد مکانی را که
 
 حفر کرده بود را فراموش کرده است حتی چند جا را حفر کرد
 
اما نتوانست مکان درست را پیدا کند بنابراین ناراحت و غمگین از آن شهر خارج شد سالها بعد
 
در همان محلی که آن  مرد مسافر وسایلش را پنهان کرده بود درختی رویید که در اوایل بهار
 
شکوفه های طلایی داشت اما بعد از چند هفته بجای شکوفه های طلایی سکه های
 
طلا بجای میوه روییدند مردم و همچنین حاکم سکه های طلا را از درخت جدا میکردندو از آن
 
استفاده می کردند
 
اما پس از چند سال درخت دیگر سکه ی طلا نمی داد یک شب پیرزنی در جلسه ی حاکم و
 
مشاورانش ظاهر شد و به حاکم گفت:
 
برای رشد دوباره ی درخت و اینکه با زهم سکه ی طلا بدهد باید روز یک سکه ی طلا زیر درخت
 
 دفن کنید اما ابتدا باید طلسم درخت را بشکنید یکی از شما باید مدت هفت شبانه روز به طرف
 
 چپ جنگل مجاور شهرتان حرکت کنید پس از آن هفت شبانه روز به قصری می رسید در آن
 
 مکان اژدهای هفت سر وجود دارد شما باید سر های اژدها را قطع کنید و به داخل قصر بروید و
 
شاهزاده ی در خت طلایی رانجات داده و  به قصر خودش برسانید و بعد از آن یک  سکه
 
زیر درخت دفن کنید تا همیشه تنومند و قوی بماند
 
از آن شهر پسری انتخاب شد به نام الیاس او پسری بود  مهربان کوشا و شجاع 
 
الیاس برای نجات شاهزاده خانم طلایی و نجات مردم شهر از فقر خود را مهیا کرد او هفت
 
شبانه روز در جنگل مجاور شهر پیاده راه رفت او شب ها برای فرار از حیوانات درنده و وحشی
 
 بالای درخت ها می خوابید و روزها فقط راه می رفت تا اینکه به قصر وحشتناکی رسید وقتی
 
 وارد آن قصر شد اژدهای هفت سر روبروی او ظاهر شد اسکلت انسانهایی که قبلا به جنگ
 
اژدها آمده بودند مثل برگ خشک زیر پای اژدها سر و صدا می کرد آن پسر 12روز تمام مشغول
 
 جنگ با اژدها بود دیگر مردم شهر و شاهزاده خانم از پسرک قصه ی ما نا امید شده بودند
 
سرانجام آن پسر شجاع تمام سرهای اژدها را قطع کرد و به برج بزرگ قصر رفت وشاهزاده
 
خانم را نجات داد او بسیار شیفته ی زیبایی و متانت شاهزاده خانم شده بود سرانجام حرف
 
دلش را به شاهزاده خانم زد و پس از رضایت شاهزاده بعد از اینکه به قصر رسیدند جشن با
 
شکوهی برای ازدواج آنها گرفته شد به این ترتیب 
 
هم مردم شهر از فقر نجات یافتند و هم پسرک به ثروت و خوشبختی رسید شما هم برایشان
 
آرزوی خوشبختی و سعادت کنید.
 
ساحل(عارفه)بردستانی-۱۲ساله
مهر ۸۶
 


+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 9:19 بعد از ظهر  توسط رضا بردستانی  | 

آیا می توانید حدس بزنید

   اگر جمعیت جهان فقط یکصد نفر بود

  حال و هوای دنیای صد نفری ما چگونه بود؟

  خوب که تمام و کمال حدس زدید و با قوه تخیل خود اگر های زیادی را

  ترسیم کردید ٬

  .سری هم به سایت:

www.miniature-earth.com/me_english.htm

 

  بزنید

  این خبر را از سایت www.pishgaman.com  هم میتونید

 ببینید.

                                                                                         امیدوارم جالب و مفید باشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 8:27 بعد از ظهر  توسط رضا بردستانی  | 

 

ای کاش من یک پرنده بودم!

 

 

ای کاش پرنده بودم ٬

      پرنده ای سفید و زیبا ٬با بال هایی قوی و نیرومند ٬تا بر فراز اقیانوس ها ٬ دریا ها و

جنگل ها یا بر فراز خانه ها پرواز می کردم و گرمای صمیمیت و عشق را که تک تک اعضای

خانواده نسبت به هم  دارند را حسمی کردم و شاید بر فراز مساجد پرواز می کردم و نورو عشق

 و گرمای محبت الهی  به بنده ها و نیز صدای ذکر بنده ها ی مخلص خدا را نیز می شنیدم. 

    و شاید بر فراز بنا های نیمه کاره پرواز می کر دم و با صدای دلنشین بال هایم و رنگ روح 

نوازم خستگی را از تن کارگران برمی چیدم و به آنها خدا قوت می گفتم ٬شاید رفتگران زحمت

کش را با جارو های بلندشان میدیدم و به آنها میگفتم  : خسته نباشید.

   شاید بر فراز بار گاه شهیدان پروازم میکردم ٬ بر سر مزار پدر بزرگ مهربانم فرود

 میآمدم به او می گفتم منتظرم باش تا من هم بیایم.

               و نیز برای روح بلند شهیدان فاتحه ای می خواندم ٬  شاید

به بارگاه ملکوتی آقایم ٬ مولایم امام حسین( ع) میرفتم و برایش قطرات اشک های ناقابلم را 

  جاری می ساختم و برای همیشه کبوتری می شدم بر فراز بارگاهش ٬  همیشه در پرواز .

اما:

می خواهم راه آسمان را بگیرم بروم بالا ٬بالا و بالاتر تا به خدا برسم و به او بگویم خدایا

دوستت دارم و به خاطر مهربانی هایت و نعماتت تو را سپاس می گویم .

ای کاش پرنده بودم ای کاش ........

                                                     ساحل (عارفه) بردستانی -۱۲ساله

                                                                    مهر ۸۶

                                                                                                                

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 7:40 بعد از ظهر  توسط رضا بردستانی  | 

 

اول:

 تلخ    است  ولی  واله  و  شیدای  توام

سخت  است  ولی  گمشده   پیدای   توام

 

زهر    است  بجان  دوری  و  مهجوری تو

سهل   است  که  من واله و شیدای  توام


دوم:

رفتی  و دلم   برای  تو  گریان  شد

واندر  پی تو  مرغ  دلم حیران  شد

 

رفتی  که مرا  شکنجه و زجر  دهی

اما  دل  من  عاشق و سرگردان شد


سوم:

وقت  است  که  با یاد  تو فریاد کنم

شیرین  تن  خود  فدای   فرهاد  کنم

 

من   در د  تو   را  زیاد  بردم   اما

باید  که  دلت  به  دام    صیاد   کنم


چهارم:

من و تنهایی و شب ..........

تو و عریانی و  تب...........

 

شب و تنهایی و عریانی و تب

غم و رسوایی و لب ...........


پنجم:

رخساره  تو   نشان  ماه   است مرا

زلف سیهت طناب و چاه  است  مرا

دریاب  که  از  غم  و  پریشانی  تو

میخانه  بجای  خانه  راه  است مرا

 

                                                                   رضا بردستانی - دی ماه ۸۱

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386ساعت 3:34 بعد از ظهر  توسط رضا بردستانی  | 

 

 

 

تمام طلا های روی زمین و زیر زمین به اندازه یک فضیلت اخلاقی ارزش ندارد.

 

                                                                                             افلاطون

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 10:50 بعد از ظهر  توسط رضا بردستانی  | 

 

 

وباز هم ................عشق

 

 عشق یعنی  بیدل  و شیدا  شدن

عشق یعنی  گم  شدن پیدا  شدن

 

عشق یعنی سادگی یعنی خلوص

عشق  یعنی  آبی  دریا  شدن

 

عشق یعنی سوختن با جان و دل

عشق یعنی  دیده ی  بینا  شدن

 

عشق  یعنی  داستان   زندگی

عشق یعنی وامق و عذرا شدن

 

عشق یعنی  حادثه  یعنی خطر

عشق یعنی جمله بی پروا شدن

 

عشق  یعنی  ترجمان  همدلی

عشق یعنی در جهان رسوا شدن

 

عشق یعنی لیلی و مجنون شدن

عشق  یعنی همدم صحرا شدن

 

عشق  یعنی  ساغر مینای غم

عشق یعنی فارغ از دنیا شدن

 

عشق  یعنی  خونبهای  زندگی

عشق یعنی بی خود و تنها شدن

 

عشق  یعنی  نقطه ی  آغاز راه

عشق  یعنی  آدم و حوا  شدن

                                     رضا بردستانی ۵ بهمن ۸۱

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 11:36 بعد از ظهر  توسط رضا بردستانی  | 

 

 

 

عشق درونی هرگز خیانت نمی کند.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 10:11 بعد از ظهر  توسط رضا بردستانی  | 

 

قبل از قهر، آشتی کن

 

      اختلاف نظر ، اختلاف رای و عقیده ، همه جا وجود دارد انکار هم نمی شود ، بین هر دسته ، گروه ،

فرد و اجتماعی با هر شیوه و طرز فکر و عقیده بالا خره یکسری اختلافات وجود دارد یا به وجود می آید .

 چند صباحی این اختلافات ، ذهن و وقت دو طرف را به خود معطوف و مشغول می دارد تلاش های منفی ،   برداشت و قضاوت گاه مغرضانه  ،جملات درد آور و تاسف بار و بالا خره یک اتفاق ما را بر سر یک میز می نشاند دو طرف دعوا(دو نفر، دو حزب ، دو طرز فکر، دو گروه و حتی دو کشور) چندین و چند بار می نشینند ، به حرف هم گوش می دهند دلیل و برهان برای رد دیگری و اثبات خویش ارائه می دهند (یک حرف مشترک دو برداشت کاملا متضاد)  کمی گلایه ، کمی چاشنی عذر و عذر خواهی و بالا خره پس از کشمکشی کاملا آرام و دلپذیر ، این مجادله ، سوءتفاهم یا اختلاف ختم بخیر می شود (حتی در  اذهان هست که با همین مذاکرات دو کشور پس از سال ها تر ک مخاصمه نموده، از در دوستی و آشتی بر آیند).

بیایید قبل از قهر آشتی کنیم تا ابدا نیازی به قهر نباشد بیایید قبل از هر کاری بنشینیم، آرام و معقول به حرف هم گوش فرا دهیم برای اثبات و رد طرفین دلیل و برهان بیا وریم پیشاپیش برای مشکلات ریز و درشت غیر قابل پیش بینی از هم عذر خواهی کنیم و در یک کلام آ ماده ی آشتی و همراهی شویم این جا دیگر به فرمول زمخت و زشت قهر نیازی نیست چرا که قبلا آشتی کرده ایم و چون در سلسله مراتب وجودی ،  قهر قبل از آشتی است  نوبت به قهر نخواهد رسید به همین راحتی .

شاید که نه حتما ، می پرسید آشتی بدون قهر یعنی چه؟ در پاسخ باید گفت کاری که قرار است بعد ها با هزار خواهش و التماس و انواع و اقسام واسطه ها در یک محیط سراسر خجلت و شرم انجامش دهیم بیایید صاف و پوست کنده روبروی هم بنشینیم و مشکل را قبل از بروز حل کنیم ، می شود سخت نگیرید حتما ممکن است قبل از قهر آشتی کرد بیایید آشتی کنیم تا مجبور نباشیم تن به قهر بدهیم.

 

 

                                                                                           رضا بردستانی (مهر ماه ۸۶)

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 10:40 بعد از ظهر  توسط رضا بردستانی  | 

 

(آقا.................بدم میاد)

 

                                        آقا !  من  از   ترحم     یارو    بدم  میاد

از   او   و  هر چه  آدم  با رو   بدم میاد

 

از بس کتک که از زن همسایه خورده ام

از  هر  چه  مثل  دسته  جارو   بدم  میاد

 

زورش  فقط  به  بچه  تنها  رسیده  بود

از    آدمای     گنده   ترسو     بدم  میاد

 

از   بس   که  خون  مرا  شیشه کرده اند

هر    لحظه    از    قیافه   زالو   بدم میاد

 

از  بس  خرید  نسیه  و  احساس  بی کسی

از   کفه های   هر چه   ترازو    بدم میاد

 

آقا   رئیسه   که  باشه  بیا بی  خیال وام

اصلا    من   از   قیافه   یارو    بدم میاد

 

                                                                                 شاعر:( جابر نوری) 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 11:34 بعد از ظهر  توسط رضا بردستانی  | 

 

 

 

یاران خوش آمدید خزانم بهار شد

عيد سعيد و كل عام وانتم بخير

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم مهر 1386ساعت 11:14 بعد از ظهر  توسط رضا بردستانی  | 

آبی و قرمز (۲)

 

شصت و سومین دیدار سنتی استقلال وپرسپولیس با هزار حرف و حدیث٬ آمارو خروار خروار پیش بینی و

بحث های فنی و احساسی در راه است یک طرف قرمز پوشان با انبوهی از بازیکنان خوب و آماده و کادر

 فنی کار بلد٬ طرف دیگر استقلال با ستارگان خوش نام و یک حجازی مشهور و محبوب.

راستی برنده کیست؟

استقلال؟

پرسپولیس؟

یا هیچ کدام؟

خیلی ها از دور ترین نقاط این مرز و بوم تمام سختی راه را بر خود هموار می کنند تا از نزدیک ترین حالت

 ممکن بازی را تماشا کنند راستی چرا؟

در پاسخ باید گفت علاقه عشق به معیار هایی که فقط خودش می داند چرا  ٬آبی باشی یا قرمز زیاد 

فرقی نمی کند فقط مهم این است بازنده نباشی روز بازی خیلی از ارزش ها رنگ می بازد و خیلی از

 ضد ارزش ها جلوه ای تازه به خود میگیرد نمی دانم معرکه گردان واقعی این هیاهوی بزرگ کیست ولی

بیاییم به این رویداد بزرگ به سان یک فرصت ویژه برخورد کنیم یا بهتر بگویم فرصت سازی کنیم اثر پذیری

در این رویداد به حد اکثر خود می رسد ٬بیایید بهره برداری بزرگ به بزرگی همین رویداد بنماییم کمتر

کشوری در دنیای فوتبال این همه مشتاق دارد ورزشگاه بزرگ آزادی جزء محدود ورزشگاه های یکصد

هزار نفری حال حاضر جهان می باشد٬یکصد هزار فرصت زنده و حی و حاضر و میلیون ها فرصت مشتاق

درون خانه ها را غنیمت بشماریم .

راستی پایان دربی چه میبینیم؟

                                                                                          ادامه دارد......................

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 5:30 بعد از ظهر  توسط رضا بردستانی  | 

 

نام کتاب:    بیش فعالی (کمک به کودکان و نوجوانان حواس پرت و بی قرار)

نام اصلی کتاب:" ترمز هایتان را به پا کنید"

نویسنده:پاتریشیا٬او٬ کویین (پزشک)--- جودیت٬ام٬ استرن(کار شناس ارشد)

مترجم:دکتر حمید علیزاده

ناشر :جوانه رشد

نوبت چاپ:دوم زمستان ۱۳۸۵

تیراژ:۳۰۰۰نسخه

قیمت:۱۲۰۰۰ریال


این کتاب در ۱۰۴ صفحه و در قالب سه مقدمه ٬و ۵بخش به بررسی آثار و عوامل و راه های مقابله با سه

 مقوله ی :اختلال نارسایی توجه / فزون جنبشی / حواس پرتی و بی قراری  می پردازد.

قسمتی از مقدمه :

واقعیت آن است که اختلال نارسایی توجه / فزون جنبشی ٬مشکل های بیشماری ایجاد میکنند اما باید

بدانیم که برای مقابله با این مشکل ها راه هایی هم وجود دارد ...........

در این کتاب سعی کرده ایم به رفتارهایی بپردازیم که از نظر معلمان و والدین در کودکان و نوجوانان

 حواسپرت و بی قرار مشکل زا بوده اند.

امیدوارم بعد از خواندن این کتاب نکات جدید و آموزنده ی کاربردی برایتان مهیا گردد

 

                                                                                       

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم مهر 1386ساعت 1:37 قبل از ظهر  توسط رضا بردستانی  | 

رها کن مرا......

رها کن مرا

            ای فریب قدیمی

   رها کن مرا ٬ دلفریب صمیمی

      رها کن مرا٬ در سکوت و سیاهی

            چه بی رحمی ای ناشناس قدیمی

  رها کن مرا       تا که تنها ،

                         فرو افتم اندر سکوت و تباهی   

            برون سازم از خود ٬جنون و دگر باره تنهای

 

تنها......؟!!           رها کن مرا     ای همه باور بی وفایی  

    

    رها کن مرا در کویر تحیر

 

         نمی خواهمت ای سراپا غرور  و تکبر

 

         نمی خواهم حتی ٬ صدایت فرو افتد از دور دستها ، و سیمای

                     بی جان دلخستگانت، نوای کجایی تو ای یار جانی

                             چه تصنیف رنج آوری

               تصور نکن خسته ام

 

                              نه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

تصور نکن من دلم را به ویرانه ی عشق ناکام بخشیده ام  

                                               يا،

                                     اسیر هوسهای آلوده اش کرده ام

 

                                         نه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

 

تصور نکن پای رفتن ندارم

                                         چنین نیست

باور کن ای

                          بی وفا نا شناس قدیمی

           من اصلا تقاضای بخشش ندارم

                تو انگار در یک توهم اسیری

                و این وهم سنگین٬ 

                                           ترا فاتحانه

                                                                                    به سروقت

   اندیشه ی ناگزیر از توهم ٬

                به یک آرزوی محال و به یک ضجه ی گم شده در

سکوت و سیاهی نشانده

 

         رها کن مرا ای سراپا غرور و سیاهی

 

                          و من همچنان بخت خوب خودم را امیدم

 

                                  کجا من تقاضای بخشش نمودم؟؟؟؟!!!!

             تو ای آخرین مانده از قوم تزویر

      چرا در کلاف توهم اسیری؟؟؟؟

     تمام گناه من اما ٬!!

 

                      وفای به عهد قدیم دلم بود

 

  سراپا غرورم؛ سراپا سكوتم          وجودم پر از عشقهاي صميمي

 

            پر از لاله هاي فرو خفته در خون غربت

                           تو در ذهن خود عشق را كشته اي

            تو پا ،روي احساس خوش خواب رؤيايي پاك بودن نهادي

                                          تو حتي

 

                    ترحم به خود هم نكردي

                                                                                      رها كن مرا

پشت دروازه شاد بودن

                               تمسخر نما پشت در مانده ي تا ابد را

 

                 به دنبال خود تا بيابان مجنون

 

                                               كوير سراپا تحير

 

         به دنبال خود تا كنار سراب محبت

                                                                                    همان دلفريب عطش ها

 

به دنبال خود ، روز و شب.

 

                                به دنبال خود تا لجنزار نا مردمي ها

 

                                           بگردان

 

                                           وليكن

 

                                             رها كن مرا

 

           رها كن مرا ،آخرين خواهش خسته از زخم زنجير اوهام، 

  رهايش نما

                            رها كن مرا پشت ديوار ندبه

 

                             كنار تلنبار خون و شقاوت

 

                                      كنار جسدهاي بي جان

 

                                           كنار تن چاك چاك  شقايق ،

 

                                 رها كن مرا اي فريب قديمي

 

                                           رها كن مرا دلفريب صميمي

 

                                      رها كن مرا در سكوت و سياهي

 

                                چه بي رحمي اي نا شناس قديمي

                                                         

                                              رضا بردستاني بهمن ۸۴

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مهر 1386ساعت 9:50 بعد از ظهر  توسط رضا بردستانی  | 

 رفتی ولی....؟!!!؟ 

 

رفتی  ولی کجا؟  تو به دل  جا  گرفته ای

دل جای توست گرچه  دل از ما  گرفته ای

 

ای نخل من که برگ و برت شد ز دیگران

گویی  از آب  دیده ی   من  پا  گرفته ای

 

خارم  به  دل فرو مکن ای گل به نیشخند

اکنون  که  روی سینه ی من جا گرفته ای

 

  بگذار  تا  ببینمش  اکنون  که  می رود

ای  اشک  از  چه  راه  تماشا  گرفته ای؟

 

ترسم  به عهد  خویش نپایی  و  بشکنی

این  دل  که  از منش  به تمنا  گرفته ای

 

گفتی  صبور  باش  به هجرانم " اطهری"

  آخر  تو  صبر  از  دل  شیدا  گرفته ای

                                         اطهری کرمانی

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مهر 1386ساعت 11:53 بعد از ظهر  توسط رضا بردستانی  | 

 

مفهوم واقعی زندگی: شنا بر خلاف جهت رودخانه ٬یک تلاش مداوم برای غلبه بر ناملایمات.

 

سنگین تر از بار مسئولیت ٬ بار گناهان است که مارا به زانو در می آورد.

 

                                                                                                            رضا بردستانی

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 2:42 قبل از ظهر  توسط رضا بردستانی  | 

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 2:37 قبل از ظهر  توسط رضا بردستانی  | 

شاعر شدم که.....

 

 طوریم  نیست  خرد  و خمیرم  فقط همین

 کم  مانده  است بی تو  بمیرم   فقط همین

 

از هر چه هست و نیست گذشتم ولی هنوز

در  مرز  چشمهای  تو  گیرم   فقط همین

 

 با  دیدنت  زبان  دلم  بند  آمده  است

شاعر شدم  که  لال نمیرم   فقط همین

                                               ساسان خادمی(فریاد)

                                                   

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 2:26 قبل از ظهر  توسط رضا بردستانی  | 

بیابون

سربه بیابون  گذاشتم مثل همیشه٬

تا کم می آورم سر به بیابون می گذارم.

این بار بیابون مهربان نبود

              

               خار نبود

                            سراب نبود

       ریگ ٬گرم و سوزان نبود

                        ولی تا چشم کار میکرد بیابون بود

    من اما به راه خویش ادامه دادم

             بوته ی خاری

                                تل ریگی گرم٬

         سرابی فریبنده

                     نبود که نبود!!!!

 و من باز سر به بیابون گذاشتم ............

                                                    

 

                                           رضا بردستانی

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم مهر 1386ساعت 2:17 قبل از ظهر  توسط رضا بردستانی  | 

آبی   و   قرمز

نبردی دیگر در راه است دربی٬ شهر آورد٬نبرد گلادیاتورها٬پسران آبی پایتخت ٬شیران قرمز

در چندین روز آینده تا روزها پس از آن نبرد به ظاهر مهم ولی در اصل پوچ و تو خالی شما از این جملات و تعریف و تمجید ها را بسیار خواهید شنید و خواند ولی مواظب باشید خودتان در گرداب این هیاهوی برای

هیچ غرق نشوید بگذارید دیگران بازی کنند و شما فقط از راهی دور نظاره گر باشید .

بازیتان ندهند ٬هر ایرانی لزوما نباید آبی یا قرمز باشد ولی حتما باید عاقل و آینده نگر باشد.

برای تمامی فرزندان این آب و خاک که قسمتی از این بازی بزرگ هستند آرزوی ٬قلبی مهربان ٬وجدانی بیدار ٬ سلامت و پاکی  روح و جسم  مینماییم.

                                                                                    

 

                                                                                                                 ادامه دارد.....

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 5:22 بعد از ظهر  توسط رضا بردستانی  | 

باور داری؟

زنگار غم برآیینه ی هر دلی نمی نشیند ٬ او٬ ارزش خود را به خوبی می داند.

 

بد نیست اگر

در شادترین لحظات عمرتان (فقط) یا (گاهی اوقات)از درد ها و غمها (هم) سپاسگذار باشید.

 

شاید باور نکنید که:

(همیشه)مرگ به سراغ ما نمی آید ٬ بلکه ما به استقبال مرگ می رویم.

                                                                                  رضا بردستانی

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 2:16 بعد از ظهر  توسط رضا بردستانی  | 

آدینه ای دیگر

خدایا!! 

  آدینه ای دیگر رو به پایان است

  و انتظار بازهم  رو  به  نا امیدی

و چه سخت و جانکاه این جمعه ها سپری می شود.

 


 

 

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم مهر 1386ساعت 2:9 بعد از ظهر  توسط رضا بردستانی  | 

 

آن لذتی که درد به زندگی می دهد شادی نه !

                                        رضا بردستانی


+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 1:32 قبل از ظهر  توسط رضا بردستانی  | 

خدایا چگونه زیستن را به من بیاموز ٬ چگونه مردن را خود خواهم آموخت.


  درد انسان بودن

شبی یادم نمی آید

                         کمی بعد از دی و آغاز بهمن ماه

             شبی سخت و خمار آلود

              و من آغشته در رفتار نا همگون

        گرفتار توهم ٬غرق در افکار شیطانی

نمی دانم چرا آنگونه گیج و منگ

زدم چنگی به دامان همه غمهای مدفون در سر گیج و پریشانم

نهیبی سخت بر خود

                             ناله ای زنجیر در بغض گلو

                 آ غشته با خون جگر

                   مدفون

و ناگه من ٬ به یاد پهنه ی گسترده ی سرد و سیاه آسمان افتادم و روی سخن با او

      :

هوا سرد و غباری از غم و اندوه 

                 و یک دنیا پریشانی                  و

                          صد البته در اوج پشیمانی

           بگفتم :

                               آسمانا ! مهربانی!!؟ غصه ام بشنو

           :

منم غرق گناه و ماتم و افکار شیطانی

    کجا باید برم این رنج و درد و با که گویم قصه ی شرح پریشانی

                  منم ٬ تنها

                             اسیر درد

                                                   دردی بی کران و سخت

    دلم غمگین

   سرم سنگین تر از سنگین ترین سنگ جدا از کوه

               مجالی تا که بنشینم 

                                                  کنار برکه ای زیبا

بگویم سخت بیمارم و محتاج کمی مهر و نگاهی گرم

         همان دم آسمان باد صبا را گفت:

             تمام هرزه گویی های این نا مهربان دل را

 و او از درد می پیچید

 می غرید

               سپس

                                       باد صبا زد آنچنان سیلی به گوش دشت

           همان دشت بدون آب

         همان دشت سراسر خار

                                      همان دشتی که دامان پر از مهرش

   تمام خستگی های همان آهوی رم کرده زجور دام بی رحم همان صیاد سنگین دل

   

دلم لرزید

   نگاه سرد و سنگینم

                                        به سوی آسمان

   بی روح و ساکن چون تن بی جان آن آهو

   همان دم آسمان غرید

                                        به خود پیچید

       نگاهش سوی من٬ با بی نهایت خشم

                      و من دیدم چنان برقی

          تمام لحظه های خشمناک آسمان یک جا نمایان شد

:

      چه می گویی تو  ای انسان                                          ؟؟؟؟؟  

                          چه می جویی تو ای آدم                      ؟؟؟؟؟؟

       فراموشت شده ظلمی که با همنوع خود کردی                      ؟

         چرا اینگونه آشفته                                       ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

                              طبیعت را بیازاری

   چرا خود را رها از قید و بند غول خود خواهی نمی سازی    ؟؟؟؟

چه طرفی از همه نا مهربانی های خود بستی                 ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

          کمی آرام

   نگاهی پشت سر انداز

           تو آخر٬ بهترین مخلوق آ ن یکتا خداوندی

                                     تو انسانی

          صبوری پیشه کن قدری تامل کن

     و غم را

              در درون سینه ات مدفون 

                            قدم بردار نیکی کن

            درخت دوستی بنشان

                

بخشکان ریشه ی ظلم و عداوت را

          محبت کن

             دوستدار دوستی ها باش

        به شکر اینهمه لطف کریمانه

        به شکر مهربانی ها

    تو هم     تنها فقط تنها فقط یک بار

                 انسان باش

                                         انسان باش

                      انسان

              می توانی تو

                             به خود آمد دل و دست دعا سوی خدا برداشت

 الهی !!

                بار الها  !!

     بگذر از جرم و گناه من

          مرا در دامن پر مهر خود گیر و  کمک کن تا که برخیزم

                      دوباره من لوای عشق برگیرم

        محبت پیشه سازم

                                          مهر را آ ویزه ی گوشم

   نه ثروت خواهم و  پست و مقام این جهانی را

            کمک کن تا که برخیزم   

           دوباره من لوای عشق بر گیرم

                     زدایم از دلم زنگار خود خواهی

           بشویم چشم

                                جور دیگری بینم

           دلم نومید از لطف تو هر گز نیست

           مرا باور بجز مهر تو هرگز نیست

                           تو گفتی

            :

                            خواهش دل را

                فقط پیش تو بر گویم

منم تنها

   غریب و بی کس و آشفته از اوهام

   مرا یاری نما یزدان بی همتا

              مرا آن ده که در روز ازل

                     در لوح تقدیرم

   به خط لازم الا جرا ٬ تو حک کردی

            کمک کن بار الها !

تا که از هر قید و بندی من رها گردم

           خودم باشم

                               خودم

                     انسان

                                                    رضا بردستانی بهمن ۸۱

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم مهر 1386ساعت 1:29 قبل از ظهر  توسط رضا بردستانی  | 

 

 

امروز در گوشه ای بنشینید

یا سری به نخلستان سوت و کور دل خویش بزنید.

کمی در آن نخلستان گوش  فرا  دهید شاید٬ هنوز  نجوای شبانه علی ع  با دلدار ش به گوش می آید

به گوشه گوشه ی این نخلستان سرک بکشید .

 

نهراسید شاید هم اکنون اشک٬

پهنای صورتت را خیس کرده باشد نمی ترسی ولی تنهایی و سکوت نخلستان دلت را به درد می آورد.

خوب نگاه کن حالا گوشه ای آرام بر خاک نخلستان دلت چهار زانو بنشین در خود  تامل کن.

آرام ٬بگذار اشک گرم غصه هایت را از دل بیرون آورد.

راستی حالا که تنهایی٬ دلت هم پیش علی ع است ٬سوالی دارم

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

می توانی به این بیاندیشی که از فردای شهادت علی ع چه بر سر دین محمد مصطفی ص آوردند؟

می خواهی به فردای شهادت علی ع باز گردی و به این فکر کنی که مگر جرم علی ع چه بود که نه در میدان

رزم نه در یک کوچه تاریک و پرت و خلوت نه در بستر خواب بلکه در میان محراب عشق بازی با معبود

یگانه اش به خون نشست؟

بیا با هم به فردای شهادت علی ع  باز گردیم راستی از فردای شهادت علی ع بر سر معیار های دین داری

و دین باوری چه آمد؟

شمار دین دارن افزون شد یا دین بازان ؟!

کمی سکوت و تامل٬ باز به فردای شهادت علی ع باز گرد ٬ببین رد پایی از غیر می بینی؟

راستی برنده واقعی واقعه رمضان شهادت که بود ؟

بلند شو و خود را از نخلستان ویران بی نام و نشان تنهاییت نجات بده

فقط این را بدان

آن که شمشیر بر فرق نازنین علی ع فرود آورد هم مسلمان بود.

نماز می خواند و روزه هم می گرفت.

شاید در جنگی از جنگهای پیامبر در صف مسلمین بر علیه کفار شمشیر زده بود.!!!!!!!!!!!!

آیا می دانی پیمان نامه ی شهادت علی ع در نزدیکی محل تولد علی ع در شهر مکه منعقد گردید؟؟؟ 

 

خدایا پناه بر تو.؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 11:52 قبل از ظهر  توسط رضا بردستانی  | 

 

قاطعیت در زندگی یعنی ٬ جواب رد به آن چیزهایی که نمی دانی و یا در توان تو نیست.

                                                                          (رضا بردستانی )


+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 11:20 قبل از ظهر  توسط رضا بردستانی  | 

علی ای همای رحمت تو چه آیتی خدارا؟

 

 

شهریار شعر و ادب ایران هم ارادت خویش را به مولای جهانیان

به بهترین شکل ممکن متبلور ساخت. در روز شهادت مولای خاک نشینان حریم دوست

برای روح بلند استاد فقید سرزمین ادب پارسی طلب رحمت و مغفرت مینماییم واز علی ع می خواهیم تا او را قرین لطف بی عدد و شمار خویش قرار دهد.

ش

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 11:12 قبل از ظهر  توسط رضا بردستانی  | 

فزت و رب الکعبه

شهادت مولای متقیان حضرت علی (ع)

بر آزاد اندیشان عرصه ی گیتی تسلیت باد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 11:1 قبل از ظهر  توسط رضا بردستانی  | 

رباعی اول

شکر خدا که عاشق و زارم ٬فقط همین

دردی  بغیر عشق  ندارم   ٬فقط همین

من دیده ام که عشق به دلها چه می کند

من هم دچار عشق  نگارم ٬ فقط همین


رباعی دوم

شب  دل  تیره  و  تار  و  تو  ماهی

چو بغضی در گلو سرد و سیاهی

میان   بتکده   تا   کعبه ی    دل

نباشد   فاصله   پایان   راهی


رباعی سوم

آنانکه پریشانی من میخواهند

یا عشق مرا جنون دل می دانند

عذری نبود که این هوس اندیشان

هر چیز بغیر عشق را می دانند


رباعی چهارم

دیری است که من با دل خود بیگانه

 از  داغ  فراق  یار  خود  دیوانه

 داغی به دلم نهاد با رفتن خود

 شد دیده پر آب و دل ویرانه


+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 3:33 قبل از ظهر  توسط رضا بردستانی  | 

 

(برای ابد ٬قبل از مواخذه ی شیطان ٬ خودتان را مواخذه کنید.)

 

این جمله نه از یانگ است نه از چانگ ونه یک ضرب المثل چینی بلکه اعتقاد و باور شخصی

است. حال اگر من آدم معروفی نیستم دیگر به بزرگواری خودتان ببخشید

                                                                  

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 2:49 قبل از ظهر  توسط رضا بردستانی  | 

سلام

تا میتوانید مطالعه کنید

کتاب روزنامه مجله خود را به خواندن عادت دهید

در این بین اگر صلاح دانستید دلتان خواست سری هم به مجله ی وزین و سراسر

لطف و مهربانی موفقیت بزنید

مجله ای زیبا و مفید ماهی دوبار درست اول و نیمه ی ماه منتشر می شود دست اندر کارانش

خوبند و مهربان و پاک و مثبت اندیش

مطمئن باشید به یاریتان میآیند تا کنون ۱۲۸ شماره ی آن منشر گردیده  امیدوارم در شماره ۱۲۹ آن

شما هم یکی از خوانندگان آن باشید

تبلیغ نیست یک پیشنهاد کاملا دوستانه است  حیفم آمد از این مجله ی خوب و پر بار حرفی

به میان نیاورم شاید که نه صد البته من خودم را به نوعی وامدار این مجله ی زیبا و عالی

می دانم و به نوعی میخواستم کار کوچکی در راه شناساندن این مجله  انجام داده باشم

امیدوارم به کارتان بیاید و مفید واقع شود

                                                                                                  بدرود

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 2:29 قبل از ظهر  توسط رضا بردستانی  | 

                                  افیون تنهایی

تمام لحظات زندگیم درون حجم محبوس اطاقی خلاصه می شود

که

دوستش دارم                          و نیز سرنوشتم

           آنگونه می گذرد   که باید

من خودم را به آن حجم منظم

             که از بخت یاری من به حیاط زیبایی منتهی می شود

و صد البته

                                  روشن است و با نور آشنا

                                                                عادت داده ام

من اگر یک روز خود را به چهار گوشه ی آن حجم دوست داشتنی نیاویزم

و نیاندیشم

و مرور نکنم

روزگاری که رفت و روزگارانی که می آید

دست و پایم درد میگیرد٬

سخت

سرم گیج می رود

خون به مغزم نمی رسد

کلافه می شوم

و چنین دریافتم

که

دلباخته ی آن حجم محبوسم

                                                             و

به تمامی لحظات آن عشق می ورزم

آری

من به افیون تنهایی

معتادم                                      رضا بردستانی۳۰/۱۱/۸۱

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 2:18 قبل از ظهر  توسط رضا بردستانی  | 

این رباعی سروده ی شاعره ی محترمه سر کار خانم غزل اسلامی است:

گفتم نگهت فاصله را بردارد

یا دست٬دلم را به دلت بگذارد

گفتی که تو اما دلم آزار کنی

کافر همه را به کیش خود پندارد                   (۱۹/۱۰/۸۱)

و این رباعی با اجازه ایشان سروده و جواب من:

حق است که پا روی دلت بگذارد

زیرا نگهت فاصله را بردارد             (هم)    زیرا نگهت شرر به جان اندازد

گفتی که تو اما دلت آزار کند

کافر همه را به کیش خود پندارد                 (۱۹/۱۰/۸۱)

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم مهر 1386ساعت 2:5 قبل از ظهر  توسط رضا بردستانی  | 

بسم رب العرش العظیم

به نام سعادتمند ضربه شمشیر کینه خندق و احد

هر شکستی در هر غزوه ای به بغضی تبدیل شد

هر کشته ای به کینه ای با هزار هزار عقده ی فرو خورده بدل شد

بدر حنین خندق جمل نهروان همه و همه شد لبه ی برنده ی شمشیری

تیز و زهر آلود تا فرق برادر دین یاور دین و اصل دین را بشکافد و خونی بیرون آید که

درخت تنومند اسلام پا برجا بماند ابن ملجم نامی بیش نبود که شمشیر ش در طول

تمامی سالیانی که علی بود و خیل کفتاران تیز چنگالی که حنجره ی دین را میفشرد

ساخته شد صیقل داده ش تیز شد و به دست نابکارترین آنان افتاد و در صبحدم هفدهم رمضان بر فرق

ستون اسلام فرود آمد علی را که کشت آنقدر مهم نیست که چه کشت عدل علی شمشیری بود که

بجای فرود آمدن بر دستان متجاوزان به عرض و ناموس دین اسلام بر فرق ستون بی همتای دین اسلام

فرود آمد علی را ابن ملجم نکشت که علی را عدل علی به شهادت رسانید علی با خونش تاوان حفاظت

از دین داد ما برای حفظ دین نه که برای حفظ اسلام خویش چه تاوانی حاضریم بدهیم شب شهادت علی است زهراء س سوگوار مرد خویش است زینب به سوگ پدر نشسته حسن و حسین غمگنانه چشم بر نخلستان جانها دوخته که این عزیز کی از مسجد باز می آید برای غربت حسینش داستانها گفتند غمنامه ها سرودند برای غربت علی همه سکوت کردند حق مطلب را ادا نکردیم و نکردند چرا که این خود بهترین نشانه برای غربت غریب ترین غریب تمام هستی است

شب شهادت علی است دست به استغفار بگشاییم برای فرج فرزند برومندش مهدی موعود عج دعا کنیم شفای بیماران را بخواهیم امشب بیایید برای غربتش گریه کنیم نه شهادتش امشب برای تنهاییش گریه کنیم نه فرق شکافته اش امشب بیایید فقط گریه کنیم نه برای علی که برای خودمان که ما کجاییم

و علی مسلکان کجا خدایا به علی سوگندت می دهیم به جهل و نادانی ما رحم کن و به حرمت این شب عزیز ما را از خواب غفلت بیدار کن

نوری از انوار علی بر دل و دین ما بیافروز و راه را از بیراه نشانمان بده  در پناه خدای علی

التماس دعا

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 8:29 بعد از ظهر  توسط رضا بردستانی  | 

هدیه امروز :

هیچ هنری بالاتر از دوست داشتن مردم نیست.

                                    ونسان ونگوگ


+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 5:41 بعد از ظهر  توسط رضا بردستانی  | 

بسم خدای سبحان

اللهم عجل فی فرج مولانا صاحب الزمان عجج

این الشموس الطالعه ؟

این الطالب بدم المقتول بکربلا؟

این المضطر الذی یجاب اذا دعی؟


غروب ٬ آن هم جمعه

شدی نهان زنظر ها ٬ چرا نمی آیی؟

انیس  خلوت  دلها  ٬ چرا  نمی آیی؟

نیامدی که بگویم حدیث کرب و بلا

به نیزه شد همه سر ها٬چرا نمی آیی؟

عطش و ضجه ی جانسوز کودکان یتیم

غریو و خنده ی اعداء ٬چرا نمی آیی؟

چگونه؟ با تو بگویم حکایت در و دیوار

یگانه حامی زهراء ٬ چرا نمی آیی؟

علی(ع)و زخم گلو٬ علی(ع)و خلوت چاه

سکوت مبهم دلها ٬ چرا نمی آیی؟

هجومظلم و عداوت ستمگری و شقاوت

طبیب جمله اطباء ٬ چرا نمی آیی؟

خدا!٬ به لب رسید جان ٬ ز ظلم و جور زمانه

عدالتی تو جهان را ٬ چرا نمی آیی؟

عنایت تو بفرما که لب ز شکوه ببندم

حکایت شب یلدا ٬ چرا نمی آیی؟

مرا شکیب نمانده بمیرم و تو نیایی

غریب چون دل زهراء٬ چرا نمی آیی؟

دوباره باز شنیدم ز سوز سینه ی ریشم

هزار٬....هزار ....... وعده ی خوبان؟!!!!!!

ولی............ ولی ..... تو می آیی

                                التماس دعا

(نیمه بهمن ۱۳۸۱ هدیه تولد خودم به خودم)

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 5:28 بعد از ظهر  توسط رضا بردستانی  | 

به نام خدای علی(ع)

شب شهادت علی (ع) دل رو زدم به دریا تا من هم یه وبلاگی برای نگارش  شرح جنون  مویه های دل زمزمه های شبانه  هرزه گوییهای دیوانه دل   و بالاخره هر آنچه که دوست دارم به یادگار بماند را برای خویش اختیار کنم در این راه توکل به خدای مهربان علی(ع) مینمایم و امید به لطف و عنایت آقای جهان مهدی فاطمه عج دارم هر که سری به سرای ما زد از لطفش پیشاپیش سپاسگذارم سهوی خطایی به نظرش آمد مهربانانه مطلعم سازد و مرا ممنون خویش سازد.

+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مهر 1386ساعت 3:14 بعد از ظهر  توسط رضا بردستانی  |